الطرب ای خاصگان خاصه به هنگام صبح
کاینک بوی بهشت میدمد از کام صبح
۱باغ شما روی دوست، صحن فلک روی باغ
صبح شما جام می، حلقهٔ مه جام صبح
۲رنگ خم عیسی است بادهٔ گلرنگ جام
اشک تر مریم است ژالهٔ درفام صبح
۳قد چو قدح خم دهید پس همه در خم جهید
پیش که بیرون جهد آتش از اندام صبح
۴مرغ صراحی زند یک دم بر دام ما
تا فلک آن مرغ روز بستن بر دام صبح
۵کعبهٔ ما طرف خم زمزم ما درد خام
مصحف ما خط جام سبحهٔما نام صبح
۶مرغ بهنگام زد نعرهٔ هنگامه گیر
کز همه کاری صبوح خوشتر هنگام صبح
۷تا دو نفس حاصل است عمر قضا کن به می
کز دو نفس بیش نیست اول و انجام صبح
۸می به قدح در چنانک شیرین در مهد زر
باربدیوار کوس برزده گلبام صبح
۹پرچم نصرت نمود لشکر سلطان چرخ
در جل زرین کشید ابلق خوشگام صبح
۱۰خسرو روی زمین سنجر عهد ارسلان
مهدی آخر زمان داور عهد ارسلان
۱۱شاه فلک بین به صبح پرده بر انداخته
پیر خردبین به می خرقه در انداخته
۱۲کم زن کوی مغان برده به می ره به ده
رسته دل از شهر بند جان بدر انداخته
۱۳عالم خاکی به خاک باخته زیر فلک
مشتی خاک قمار در قمر انداخته
۱۴ساقی می توبه را برده پس کوه قاف
بلکه ز کوه عدم ز آستر انداخته
۱۵بر لب باریک جام عاشق لب دوخته
بر سر گیسوی چنگ زهره سر انداخته
۱۶خط و لب ساقیان عیسی زنار دار
بر خط زنار جام جم کمر انداخته
۱۷عقرب مه دزدشان چشم فلک را به سحر
داس سر سنبله در بصر انداخته
۱۸خانه خدای مسیح یعنی سلطان چرخ
بر در سلطان عهد تاج زر انداخته
۱۹مه حلی زهره را کرده به زر نثار
در سم شب رنگ شاه سربهسر انداخته
۲۰از سر تیغش که هست سبز چو پر مگس
کرکس گردون ز هول شاهپر انداخته
۲۱خسرو اقلیم بخش تاج ستان ملوک
رستم خورشید رخش مالک جان ملوک
۲۲آتش عیارهای آب عیارم ببرد
سیم بناگوش او رونق کارم ببرد
۲۳لعل مسیحا دمش در بن دیرم نشاند
زلف چلیپا خمش بر سر دارم ببرد
۲۴در گرو نرد عشق جان و دلی داشتم
در سه ندب دستخون هر دو نگارم ببرد
۲۵نالهکنان میروم سنگی در بر چو آب
کب من و سنگ من غمزهٔ یارم ببرد
۲۶رفت قراری بر آنک دل به دو زلفش دهم
دل به قراری که بود رفت و قرارم ببرد
۲۷جوجوم از عشق آنک خالش مشکین جوی است
این دل مسکین چو دید خر شد و بارم ببرد
۲۸عشق برون آورد مهره ز دندان مار
آمد و دندانکنان در دم مارم ببرد
۲۹دید دلم وقف عشق خانهٔ بام آسمان
خانه فروشی بزد دل ز کنارم ببرد
۳۰گفتی خاقانیا آب رخت چون نماند
آب رخم هم به آب گریهٔ زارم ببرد
۳۱از مژه گوهر نثار کردم و اکنون به قدر
خاک در شهریار آب نثارم ببرد
۳۲پادشه بحر و بر خسرو اقلیم بخش
شاه سخا ارسلان افسر و دیهیم بخش
۳۳شقهٔ چارم فلک چتر سیاهش سزد
وز گهر آفتاب لعل کلاهش سزد
۳۴حید فاروق عدل جعفر فرقان پناه
کز شرف او سماک رمح سیاهش سزد
۳۵عیسی اگر عطسه بود از دم آدم کنون
آدم از الهام او عطسهٔ جاهش سزد
۳۶اوست فریدون ظفر بلکه دماوند حلم
عالم ضحاک فعل بستهٔ چاهش سزد
۳۷قبلهٔ بخت سفید تیغ کبودش بس است
خال رخ سلطنت چتر سیاهش سزد
۳۸پیش بر و یال او چیست پر و بال خصم
کز پی کوری ظفر قائد راهش سزد
۳۹بر سر کیوان رسد پای کمیتش چنانک
بر سر روح القدس پایهٔ گاهش سزد
۴۰هست کمیتش سپهر جوزهری بر دمش
پاردم جوزهر چنبر ماهش سزد
۴۱زلف و زنخدان حور پرچم و طاسش رسد
کوثر و مدهامتان آب و گیاهش سزد
۴۲سلطنت امروز ختم بر پسر طغرل است
کیت حق پروری در گهر طغرل است
۴۳داور روی زمین خواندش اکنون فلک
کز همه سلجوقیان داندش افزون ملک
۴۴رویش طغرای سعد، رایش خضرای فتح
اینت مبارک همای، آنت همایون فلک
۴۵ز آب حسامش فلک رنگ برد چون زمین
ز آتش خشمش زمین دود شود چون فلک
۴۶جوف فلک تاکنون پر نشد از کاینات
از هنر شهریار پر شد اکنون فلک
۴۷وز پی آن تا زند سکه به نام بقاش
میزند از افتاب آقچه موزون فلک
۴۸وز پی آن تا کند جامهٔ بختش سپید
میکند از قرص ماه قرصهٔ صابون فلک
۴۹رشوت حلمش دهد جوشن مریخ را
چون به کف شاه دید تیغ زحلگون فلک
۵۰خامهٔ مصریش راست در دهن افیون مصر
فتنه که خیزد از آن بردهد افیون فلک
۵۱دید که در لشکرش قیصر هارون شده است
زانگلهٔ زهره ساخت زنگل هارون فلک
۵۲چون گه کین بنگرند زیر کف و راه شاه
ابلق پر خون زمین، ازرق پر خون فلک
۵۳از پی عید ظفر پوشند از گرد و خون
شقهٔ اطلس زمین کسوت اکسون فلک
۵۴فتح و ظفر با بقاش عهد فرو بستهاند
دولت دوشیزه را عقد فرو بستهاند
۵۵هیبت او کوه را بند کمر درشکست
صولت او چرخ را سقف قمر در شکست
۵۶طالعش افکند دست در کمر آسمان
چون زحلش طوق دید طرف کمر درشکست
۵۷خسرو مهدی نیت آصف غوغای عدل
بر در دجال ظلم آمد و در درشکست
۵۸تیرش جبریل رنگ باد و پر از فتح و نصر
خانهٔ اهریمنان زیر وزبر درشکست
۵۹گر به دو پر درشکست ملک خسان را چه شد
ملک سبا جبرئیل هم به دو پر درشکست
۶۰راند بسی رود خون از پی خصمان و خصم
زیر پل مکه شد پول به سر درشکست
۶۱تا خفقان علم خندهٔ شمشیر دید
درد عدو چون فواق گریه به بر درشکست
۶۲بر سر گور عدوش حسرت نقش الحجر
برد فلک لاجورد پس به حجر درشکست
۶۳صرصر قهرش گذشت بر خط ابخاز و روم
چون دو ورق کرد راست یک به دگر درشکست
۶۴شیر نیستان چرخ بر نی رمحش گذشت
در بن یک ناخنش صد نی تر درشکست
۶۵همتش آورد پای بر سر هفت آسمان
هیبتش افکند قفل بر در هفت آسمان
۶۶چون تو جهان خسروی چشم جهان دیده نیست
چون تو زمان داوری صرف زمان دیده نیست
۶۷ای ز فلک بیش بس وز تو فلک دیده آنک
دهر ز پیشینیان صد یک آن دیده نیست
۶۸عقل که اقطاع اوست شهر ستان وجود
شهرهتر از تیغ تو شهر ستان دیده نیست
۶۹روز نشد کآفتاب تیغ تو را چون شفق
از دل مریخ چرخ سرخ سنان دیده نیست
۷۰گو ز تف تیغ تو زهرهٔ شیران نگر
آنکه لعاب گوزن در طیران دیده نیست
۷۱دیدهٔ چرخ کهن بر چمن و باغ ملک
تازهتر از بخت تو سرو جوان دیده نیست
۷۲از سبکی مغز خصم گر هوسی میپزد
هست ورا عذر از آنک گرز گران دیده نیست
۷۳موکب بخت عدوت همچو سفینه است از آنک
جز محل پاردم جای عنان دیده نیست
۷۴شاه جهان ارسلان داند کاندر جهان
پیشتر از من جهان زین سخنان دیده نیست
۷۵رایت سلطان نگر تا نکنی یاد از آنک
صورت سیمرغ را کس به جهان دیده نیست
۷۶قاصد بختش جهان در دو قدم درنوشت
چرخ و زمین چون سجل هر دو به هم درنوشت
۷۷شهر گشایا، جهان بستهٔ کام تو باد
بحر نوالا، فلک تشنهٔ جام تو باد
۷۸خطبهٔ این دار ملک وقف بر القاب توست
سکهٔ این دار ضرب تازه به نام تو باد
۷۹ناصیهٔ حور عین پرچم شبرنگ توست
شهپر روح الامین پر سهام تو باد
۸۰بیرق سلطان عقل صورت طغرای توست
ابلق میدان چرخ زیر لگام تو باد
۸۱تا دهی انصاف خلق روزی در هفتهای
هفتهٔ دار السلام روز سلام تو باد
۸۲ثانی اسکندری آینهٔ تو حسام
صیقل زنگار ظلم برق حسام تو باد
۸۳مهر به زوبین زرد دیلم درگاه توست
ماه به لون سیاه هندوی بام تو باد
۸۴چرخ سفالی است سبز فتح تو ریحان او
شمهٔ ریحان فتح بهر مشام تو باد
۸۵خاطر خاقانی است مدحگر خاص تو
یاور خاقان چین شفقت عام تو باد
۸۶این سخنان در عراق هست ز من یادگار
زان که به عالم نماند به ز سخن یادگار
۸۷