برقع زرنگار بندد صبح
نقش رخسار یار بندد صبح
۱از جنیبت فرو گشاید ساخت
آینه بر عذار بندد صبح
۲دم گرگ است یا دم آهو
که همه مشک بار بندد صبح
۳بدرد جیب آسمان و بر او
گوی زر آشکار بندد صبح
۴ببرد نقب در حصار فلک
و آتش اندر حصار بندد صبح
۵جویباری کند ز دامن چرخ
چشمه در جویبار بندد صبح
۶از برای یک اسبه شاه فلک
بیرق شاهوار بندد صبح
۷کتف کوه را ردا بافد
که زر اندود تار بندد صبح
۸بهر دریاکشان بزم صبوح
کشتی زرنگار بندد صبح
۹پردهٔ عاشقان درد و آنگه
جرم بر روزگار بندد صبح
۱۰بر گلو گاه مرغ رنگین تاج
زیور ناله دار بندد صبح
۱۱برگ ریز خزان کند انجم
باز نقش بهار بندد صبح
۱۲روز را بکر چون برون آید
عقد بر شهریار بندد صبح
۱۳خسرو اعظم آفتاب ملوک
ظل حق مالک الرقاب ملوک
۱۴مرغ خوش میزند نوای صبوح
بشنو از مرغ هین صلای صبوح
۱۵نورهان دو صبح یک نفس است
آن نفس صرف کن برای صبوح
۱۶راح ریحانی ار به دست آری
تو و ریحان و راح و رای صبوح
۱۷پی غولان روزگار مرو
تو و بیغولهٔ سرای صبوح
۱۸ساغری پیش از آفتاب بخواه
از می آفتاب زای صبوح
۱۹رطل پرتر بران که خواهد راند
روز یک اسبه در قفای صبوح
۲۰روز آن سوی کوه سرمست است
از نفسهای جانفزای صبوح
۲۱چه عجب گر موافقت را کوه
رقص درگیرد از قوای صبوح
۲۲زهد بس کن رکاب باده بگیر
که نگیرد صلاح جای صبوح
۲۳یک رکابی مپای بر سر زهد
چون شود دل عنان گرای صبوح
۲۴روز اگر رهزن صبوح شود
چاشت تا شام کن قضای سبوح
۲۵دیدهٔ روز را چو روی شفق
لعل گردان به جرعههای صبوح
۲۶خوانچه کن باده کش چو خاقانی
یاد شه گیر در صفای صبوح
۲۷شاه ایرانیان جلال الدین
سر سامانیان جلال الدین
۲۸عاشقان جان فشان کنند همه
شاهدان کار جان کنند همه
۲۹در قماری که با ملامتیان
داو عشرت روان کنند همه
۳۰جرعه ریزند بر سلامتیان
که صبوح از نهان کنند همه
۳۱ور کسی توبه بر زبان راند
خاکش اندر دهان کنند همه
۳۲بر سر تخت نرد چون طفلان
لعبت از استخوان کنند همه
۳۳کعبتین بر مثال پروین است
که بر او شش نشان کنند همه
۳۴وآنچه در بزمگه حریفانند
رخ ز می گلستان کنند همه
۳۵بدرند از سماع دخمهٔ چرخ
سخره بردخمهبان کنند همه
۳۶مطربان از زبان بربط گنگ
زخمه را ترجمان کنند همه
۳۷چنگ را با همه برهنه سری
پای گیسو کشان کنند همه
۳۸چون به کف برنهند ساغر می
ز انس صید روان کنند همه
۳۹در بر دف هر آنچه حیوانند
یاد شاه اخستان کنند همه
۴۰پشت ملت خدایگان امم
روی دولت نگاهبان عجم
۴۱خاصگان جهد آن کنید امروز
کب عشرت روان کنید امروز
۴۲تا به شب هم صبوح نوروز است
روز در کار آن کنید امروز
۴۳انسیان را هم از مصحف انس
روضهٔ انس و جان کنید امروز
۴۴ز آن گلی کز حجر، نه از شجر است
حجره چون گلستان کنید امروز
۴۵هست روی هوا کبوترفام
ز آتش ارزن فشان کنید امروز
۴۶زآتشی کآفتاب ذرهٔ اوست
آسمان را نهان کنید امروز
۴۷وز میی کآسمان پیالهٔ اوست
آفتابی عیان کنید امروز
۴۸بید را چون زکال کرد آتش
باده راوق بدان کنید امروز
۴۹از پی آن تذرو زرین پر
آهنین آشیان کنید امروز
۵۰بهر مریخ آفتاب علم
حصن بام آسمان کنید امروز
۵۱رومیان چون عرب فرو گیرند
قبله از رویمان کنید امروز
۵۲ران خورشید را بدان آتش
داغ شاه جهان کنید امروز
۵۳بازوی زهره را به نیل فلک
بوالمظفر نشان کنید امروز
۵۴بحر جود اخستان گوهر بخش
شاه گیتیستان کشور بخش
۵۵داد عمر از زمانه بستانیم
جام به وام از چمانه بستانیم
۵۶ساقیا اسب چار گامه بران
تا رکاب سهگانه بستانیم
۵۷اسب درتاز تا جهان طرب
به سر تازیانه بستانیم
۵۸نسیه داریم بر خزانهٔ عیش
همه نقد از خزانه بستانیم
۵۹ساتگینی دهیم و جور خوریم
دورها در میانه بستانیم
۶۰یک دو دم بر سه قول کاسهگری
چار کاس مغانه بستانیم
۶۱عقل اگر در میانه کشته شود
دیت از بادهخانه بستانیم
۶۲به سفالی ز خانهٔ خمار
آتشی بیزبانه بستانیم
۶۳لب ساقی چو نوش نوش کند
نقل از آن ناردانه بستانیم
۶۴با جراحت بساز خاقانی
تا قصاص از زمانه بستانیم
۶۵زین سیه کاسه دست کفچه کنیم
طعمهٔ بیبهانه بستانیم
۶۶در شکر ریز نوعروس بقا
بهر خسرو نشانه بستانیم
۶۷ملک الملک کشور پنجم
قامع اوج اختر پنجم
۶۸ناامیدان غصهخور ماییم
عبرت کار یکدگر ماییم
۶۹ماهیآسا میان دام بلا
همه سرگوش و بیخبر ماییم
۷۰کعبتینوار پیش نقش قضا
همه تن چشم و بیبصر ماییم
۷۱زین دو تا کعبتین و سی مهره
گرو رقعهٔ قدر ماییم
۷۲دستخون است و هفده خصل حریف
وه که در ششدر خطر ماییم
۷۳غرق طوفان وحشتیم ایراک
نوح ایام را پسر ماییم
۷۴باد نسبت به ما کند زیراک
هیچ بن هیچ را پدر ماییم
۷۵کم ز هیچاند جمله هیچ کسان
وز همه کمعیارتر ماییم
۷۶جرعه چینان مجلس همهایم
چه عجب خاک پی سپر ماییم
۷۷دست غیری مبر که در همه شهر
قلب کاران کیسه بر ماییم
۷۸همچو آیینه از نفاق درون
تازه روی و سیه جگر ماییم
۷۹چند گوئی که کس به ده در نیست
آنکه کس نیست مختصر ماییم
۸۰هر زمان گویی از سگان کهاید
سگ خاقان تاجور ماییم
۸۱شاه ایرانیان مظفر ازوست
جاه سلجوقیان موفر ازوست
۸۲عشقت آتش ز جان برانگیزد
رستخیز از جهان برانگیزد
۸۳باد سودات بگذرد بر دل
زمهریر از روان برانگیزد
۸۴خیل عشقت به جان فرود آید
سیل خون از میان برانگیزد
۸۵تا قیامت غلام آن عشقم
که قیامت ز جان برانگیزد
۸۶از برونم زبان فروبندد
وز درونم فغان برانگیزد
۸۷تب پنهانی غم تو مرا
لرزه از استخوان برانگیزد
۸۸ناله پیدا از آن کنم که غمت
تب عشق از نهان برانگیزد
۸۹هجر بر سر موکل است مرا
از سرم گرد از آن برانگیزد
۹۰شحنهٔ وصل کو که هجر تو را
از سرم یک زمان برانگیزد
۹۱آه خاقانی از تف عشقت
آتش از آسمان برانگیزد
۹۲چون حدیثی کند دل از دهنش
باد آتش فشان برانگیزد
۹۳فر شروان شهی ز راه زبان
آب آتش نشان برانگیزد
۹۴بیخلافی خلیفهٔ خرد اوست
مستحق الخلافتین خود اوست
۹۵آفتاب از وبال جست آخر
یوسف از چاه و دلو رست آخر
۹۶چاه را سر فرو گرفت الحق
دلو را ریسمان گسست آخر
۹۷چشمهٔ خور به حوض ماهی دان
آمد و در فکند شست آخر
۹۸چون سلیمان نبود ماهیگیر
خاتم آورد باز دست آخر
۹۹با وشاقان خاص گیسو دار
شاه افلاک برنشست آخر
۱۰۰بیست و یک خیلتاش سقلا بیش
خیل دی ماه را شکست آخر
۱۰۱خایهٔ زر پرید مرغآسا
از پی این کبود طست آخر
۱۰۲چرخ را چون سمند نعل افکند
تنگ بر نقره خنگ بست آخر
۱۰۳روز پرواز کرد و بالا شد
شب به کاهش فتاد پست آخر
۱۰۴بر قراسنقر اوفتاد شکست
وآقسنقر ز بیم جست آخر
۱۰۵قدر گیتی بهار بفزاید
پیش دارای دین پرست آخر
۱۰۶درجی در رقم شود مرفوع
چون دقایق رسد به شصت آخر
۱۰۷از کیومرث کاولین ملک است
هر نیائیش بر زمین ملک است
۱۰۸عرشیان سایهٔ حقش دانند
اختران نور مطلقش دانند
۱۰۹چون فریدون مظفرش گویند
چون سکندر موفقش دانند
۱۱۰خاطب او را به ملک هفت اقلیم
گر کند خطبه بر حقش دانند
۱۱۱ور گواهی به چار حد جهان
بگذراند مصدقش دانند
۱۱۲در کف بحر کف او گردون
گر محیط است زورقش دانند
۱۱۳چرخ اخضر چو در شود به شفق
از خم تیغ ازرقش دانند
۱۱۴دود آن آتش مجسم اوست
اینکه چرخ مطبقش دانند
۱۱۵چرخ را خود همین تفاخر بس
کاخور خاص ابلقش دانند
۱۱۶این جهان راز رای او حصنی است
کنجهان حد خندقش دانند
۱۱۷کوه را ز اژدهای بیرق او
لرزهٔ برق بیرقش دانند
۱۱۸دشمنش داغ کردهٔ زحل است
از سعادت چه رونقش دانند
۱۱۹هرکه جوش تنور طوفان دید
نان در او بست احمقش دانند
۱۲۰راوی من که مدح شه خواند
صد جریر و فزردقش دانند
۱۲۱بر بساطش به مدحت اندیشی
عنصری را دهم سه شش پیشی
۱۲۲شاه انجم غلام او زیبد
سکهٔ دین به نام او زیبد
۱۲۳تیغ هندیش صیقل کفر است
لاجرم روم رام او زیبد
۱۲۴با سکندر برابرش ننهم
که سکندر غلام او زیبد
۱۲۵کب حیوان کجا سکندر جست
تشنهٔ فیض جام او زیبد
۱۲۶آنچه نخاس ارز یوسف کرد
ار ز گفتار خام او زیبد
۱۲۷نسر طائر بیفکند شهپر
که پرش بر سهام او زیبد
۱۲۸ماه منجوق گوهر سلجوق
در ظلال حسام او زیبد
۱۲۹مدد پاس دودهٔ عباس
سایهٔ احتشام او زیبد
۱۳۰صورت عدل تنگ قافیه است
که ردیف دوام او زیبد
۱۳۱آسمان گرنه سرنگون خیزد
درع بالای تام او زیبد
۱۳۲فرخ آن شاهباز کز پی صید
ساعد شه مقام او زیبد
۱۳۳بخ بخ آن بختیی که کتف رسول
جایگاه زمام او زیبد
۱۳۴دولت تیز مرغ تیز پر است
عدل شه پایدام او زیبد
۱۳۵چنبر کوس او خم فلک است
ساقی کاس او صف ملک است
۱۳۶گرنه دریاست گوهر تیغش
موج خون چون زند سر تیغش
۱۳۷کوه را چون سفینه بشکافد
موج دریای اخضر تیغش
۱۳۸زهره از حلق اژدهای فلک
می برآید برابر تیغش
۱۳۹ماهی چرخ بفگند دندان
از نهنگ زبانور تیغش
۱۴۰گر ز نصرت نه حامله است چرا
نقطه نقطه است پیکر تیغش
۱۴۱بفسرد چون نمک ز چشمهٔ خور
چشمهٔ خور ز آذر تیغش
۱۴۲سنگ البرز را کند آهک
آتش آبپرور تیغش
۱۴۳دورها بوده در زمین بهشت
تیغ حیدر برادر تیغش
۱۴۴این به هند اوفتاد و آن به عرب
زان به هند است مفخر تیغش
۱۴۵همچو آدم به هند عریان بود
ماند پوشیده اختر تیغش
۱۴۶برگ انجیر بر تنش بستند
سبز از آن گشت منظر تیغش
۱۴۷زحل آن را کشد که زخم زند
سر مریخ گوهر تیغش
۱۴۸گویی اندر کف زحل موشی است
یا پلنگی است بر سر تیغش
۱۴۹در حبش سنقر آورد عدلش
در خزر پیل پرورد عدلش
۱۵۰وصف خلقش به جان در آویزد
دست جودش به کان در آویزد
۱۵۱عدلش از آسمان ندارد عار
سلسله ز آسمان در آویزد
۱۵۲آسمان را به موئی از سر قهر
بر سر دشمنان در آویزد
۱۵۳دست ظلم جهان ببرد شاه
وز گلوی جهان در آویزد
۱۵۴بکشد شخص بخل را کرمش
سرنگون ز آستان در آویزد
۱۵۵چون شود بحر آتشین از تیغ
با نهنگ دمان در آویزد
۱۵۶خصم شاه ار کمان کشد حلقش
به زه آن کمان در آویزد
۱۵۷از کیان است چرخ سرپنجه
که به شاه کیان در آویزد
۱۵۸مرد شهباز گوشتخوار کجاست
زاغ کز استخوان در آویزد
۱۵۹رای باریک اوست قائد حلم
که سماک از سنان در آویزد
۱۶۰رای او چون میان معشوق است
کوهی از موی از آن در آویزد
۱۶۱شعر من معجزی است در مدحش
که چو قرآن به جان در آویزد
۱۶۲بر در کعبه شاید ار شعرم
خادم کعبهبان در آویزد
۱۶۳چون منی را مگو که مثل کم است
مثل من خود هنوز در عدم است
۱۶۴نقش بختش بر آسمان بستند
عقد اقبالش اختران بستند
۱۶۵خسروانش سزند غاشیهدار
کمر حکم او از آن بستند
۱۶۶سینه چون چنگ بر کتف بردند
دیده چون نای بر میان بستند
۱۶۷بخت را کوست بکر دولت زای
عقد بر شاه کامران بستند
۱۶۸بهر تهدید سگدلان نفاق
شیر چرخش بر آستان بستند
۱۶۹چرخ را خود بر آستانش چو سگ
بر درخت گل امان بستند
۱۷۰سگ دیوانهٔ ضلالت را
هم سگان درش دهان بستند
۱۷۱آن کسان کاسمانش میخواندند
نام قصاب بر شبان بستند
۱۷۲کآسمان را به حکم هارونش
ز اختران زنگل زوان بستند
۱۷۳خسروان گرز گاوسارش را
زیور چتر کاویان بستند
۱۷۴اختران پیش گرز گاو سرش
رخت بر گاو آسمان بستند
۱۷۵سائلان را ز نعمت جودش
در جگر سدهٔ گران بستند
۱۷۶شاعران را ز رشک گفتهٔ من
ضفدع اندر بن زبان بستند
۱۷۷تخت شاه افسر سماک شده است
سر خصمانش تخت خاک شده است
۱۷۸از حقش ظل حق خطاب رساد
ظل چترش به آفتاب رساد
۱۷۹هر غلامیش را ز سلطانان
پهلوان جهان خطاب رساد
۱۸۰وحی نصرت ز آسمان ظفر
به شه مصطفی رکاب رساد
۱۸۱از ملایک به قدر لشکر مور
نجدهٔ شاه کامیاب رساد
۱۸۲دشمنانی که آب و جاهش راست
نامهٔ عمرشان به آب رساد
۱۸۳زین دو رنگین کبوتر شب و روز
به عدو نامهٔ عذاب رساد
۱۸۴شاه را سورهٔ فتوح رسید
خصم را آیت عقاب رساد
۱۸۵همه ساله به دستش از می و جام
آفتاب هوا نقاب رساد
۱۸۶ز آتش تیغ او به اهرمنان
تف قارورهٔ شهاب رساد
۱۸۷ز آسمان کان کبود کیمختی است
تیغ برانش را قراب رساد
۱۸۸هر کجا باد موکبش بگذشت
همه نیلوفر از سراب رساد
۱۸۹از پی امن حصن دولت او
نقب ایام بر خراب رساد
۱۹۰وز پی جان ربودن خصمش
ملک الموت را شتاب رساد
۱۹۱این دعا رفت و ساق عرش گرفت
نه فلک ز اتفاق عرش گرفت
۱۹۲