بر سر شه ره عجزیم کمر بربندیم
رخت همت ز رصدگاه خطر بربندیم
۱لاشهٔ تن که به مسمار غم افتاد رواست
رخش جان را به دلش نعل سفر بربندیم
۲بار محنت به دو بختی شب و روز کشیم
بختیان را جرس از آه سحر بربندیم
۳کاغذین جامه هدفوار علیالله زنیم
تا به تیر سحری دست قدر بربندیم
۴گه چو سوفار دهان وقت فغان بگشاییم
گه چه پیکان کمر از بحر حذر بربندیم
۵گه ز آهی کمر کوه ز هم بگشاییم
گه ز دودی به تن چرخ کمر بربندیم
۶چون جهان را نظری سوی وفا نیست ز اشک
دیده را سوی جهان راه نظر بربندیم
۷از سر نقد جوانی چه طرف بربستیم
کز بن کیسهٔ او سود دگر بربندیم
۸ز آب آتش زده کز دیده رود سوی دهان
تنگنای نفس از موج شرر بربندیم
۹چون قلم سرزده گرییم به خوناب سیاه
زیوری چون قلم از دود جگر بربندیم
۱۰دل که بیمار گران است بکوشیم در آنک
روزن دیده به خوناب مگر بربندیم
۱۱این سیه جامه عروسان را در پردهٔ چشم
حالی از اشک حلیهای گهر بربندیم
۱۲تیرباران سحر هست کنون ز آتش آه
نوک پیکان را قاروره به سر بربندیم
۱۳بام گردون بتوانیم شکست از تف آه
راه غم را نتوانیم که در بربندیم
۱۴نه نه ما را هنری نیست که گردون شکنیم
خویشتن چند به فتراک هنر بربندیم
۱۵ناله مرغی است به پر نامه بر غصهٔ ما
مرغ را نامهٔ سربسته به پر بربندیم
۱۶بس سبک پر مپر ای مرغ که می نامه بری
تا ز رخ پای تو را خردهٔ زر بربندیم
۱۷چون سکندر پس ظلمات چه ماندیم کنون
سد خون پیش دو یاجوج بصر بربندیم
۱۸خاک را جای عروسی است که دردانه در اوست
نونوش عقد عروسانه به بر بربندیم
۱۹بگذاریم زر چهرهٔ خاقانی را
حلی آریم و به تابوت پسر بربندیم
۲۰گوهر دانش و گنجور هنر بود رشید
قبلهٔ مادر و دستور پدر بود رشید
۲۱دارم آن درد که عیسیش به سر مینرسد
اینت دردی که ز درمانش اثر مینرسد
۲۲دل پر درد تهی دو به دوائی نرسید
خود دوا بر سر این درد مگر مینرسد
۲۳اجری کام ز دیوان مرادم نرسید
چون برانند عجب داری اگر مینرسد
۲۴چه عجب گر نرسد دست به فتراک مراد
کز بلندی است به جائی که نظر مینرسد
۲۵سیل خونین که به ساق آمد و تا ناف رسید
به لب آمد چکنم بو که به سر مینرسد
۲۶روز عمر است به شام آمده و من چو شفق
غرق خونم که شب غم به سحر مینرسد
۲۷ز آتش سینه مرا صبر چو سیماب پرید
صبر پران شده را مرغ به پر مینرسد
۲۸کاشتم تخم امل برق اجل پاک بسوخت
کشتن تخم چه سود است چو بر مینرسد
۲۹ریژی از چاشنی کام به کامم نرسید
روزیی کان ننهاده است قدر مینرسد
۳۰خاک روزی است دلم گرچه هنر ریزه بسی است
ریزه بگذار که روزی به هنر مینرسد
۳۱شهر بند فلکم خستهٔ غوغای غمان
چون زیم گر به من از اشک حشر مینرسد
۳۲گریه گه گه نکند یاری از آن گریم خون
که چو خواهم مددی ساختهتر مینرسد
۳۳آه ازین گریه که گه بندد و گه بگشاید
که به کعب آید و گاهی به کمر مینرسد
۳۴به نمک ماند گریه به گه بست و گشاد
گرچه او را ز دی و تیر خبر مینرسد
۳۵گه که بگشاید جیحون سوی آموی شود
گه که بسته شود آتل به خزر مینرسد
۳۶گریه چون دایهٔ گه گیر کز او شیر سپید
به دو طفلان سیه پوش بصر مینرسد
۳۷اشک چون طفل که ناخوانده به یک تک بدود
باز چون خوانمش از دیده به بر مینرسد
۳۸پشت دست از ستم چرخ به دندان خوردم
گه ز خوان پایهٔ غم قوت دگر مینرسد
۳۹از بن دندان خواهم که جگر هم بخورم
چکنم چون سر دندان به جگر مینرسد
۴۰گرچه بسیار غم آمد دل خاقانی را
هیچ غم در غم هجران پسر مینرسد
۴۱شمسهٔ گوهر و شمع دل سرگشتهٔ من
که زوال آمدش از طالع برگشتهٔ من
۴۲مشکل حال چنان نیست که سر باز کنم
کار درهم شده بینم چو نظر بازکنم
۴۳دارم از چرخ تهی دو گله چندان که مپرس
دو جهان پر شود ار یک گله سر باز کنم
۴۴شبروان بار ز منزل به سحر بربندند
من سر بار تظلم به سحر باز کنم
۴۵ناله چون دود بپیچید و گره شد دربر
چکنم تا گرهٔ ناله ز بر باز کنم
۴۶آه من حلقه شود در بر و من حلقهٔ آه
میزنم بر در امید مگر باز کنم
۴۷زیرپوش است مرا آتش و بالاپوش آب
لاجرم گوی گریبان به حذر باز کنم
۴۸صبر اگر رنگ جگر داشت جگر صبر نداشت
اهل کو تا سر خوناب جگر باز کنم
۴۹سلوت دل ز کدام اهل وفا دارم چشم
چشم همت به کدام اهل خبر باز کنم
۵۰رشتهٔ جان که چو انگشت همه تن گره است
به کدامین سر انگشت هنر باز کنم
۵۱غم که چون شیر به کشتی کمرم سخت گرفت
من سگجان ز کمر دامن تر باز کنم
۵۲با چنین شیر کمر گیر کمر چون بندم
تا نبرد کمر عمر کمر باز کنم
۵۳نزنم بامزد لهو و در کام که من
سر به دیوار غم آرم چو بصر باز کنم
۵۴کاه دیوار و گل بام به خون میشویم
پس در این حال چه درهای حذر بازکنم
۵۵خار غم در ره و پس شاد دلی ممکن نیست
کاژدها حاضر و من گنج گهر باز کنم
۵۶خواستم کز پی صیدی بپرم باشه مثال
صر صر حادثه نگذاشت کهد پر باز کنم
۵۷بر جهان مینکنم باز به یک بار دو چشم
چشم درد عدمم باد اگر باز کنم
۵۸از سر غیرت چشمی به خرد بردوزم
وز پی عبرت چشمی به خطر باز کنم
۵۹هفت در بستم بر خلق و اگر آه زنم
هفت پرده که فلک راست ز بر باز کنم
۶۰مردم چشم مرا چشم بد مردم کشت
پس به مردم به چه دل چشم دگر باز کنم
۶۱ز آهنین جان که در این غم دل خاقانی راست
خانه آتش زده بینند چو در باز کنم
۶۲بروم با سر خاکین به سر خاک پسر
کفن خونین از روی پسر باز کنم
۶۳ای مه نور ز شبستان پدر چون شدهای
وی عطارد ز دبستان پدر چون شدهای
۶۴پای تابوت تو چون تیغ به زر درگیرم
سر خاک تو چو افسر به گهر درگیرم
۶۵این منم زنده که تابوت تو گیرم در زر
کرزو بد که دوات تو به زر درگیرم
۶۶بر ترنج سر تابوت تو خون میگریم
تاش چون سیب به بیجاده مگر درگیرم
۶۷چون قلم تختهٔ زیر تو حلیدار کنم
لوح بالات به یاقوت و درر درگیرم
۶۸خاک پای و خط دستت گهر و مشک منند
با چنین مشک و گهر عشق ز سر درگیرم
۶۹خاک پای تو پر تسبیح به رخ در عالم
خط دست تو چو تعویذ به بر درگیرم
۷۰بیتو بستان و شبستان و دبستان بکنم
اول از کندن بنیاد هنر درگیرم
۷۱چون نبد بر تو مبارک بر و بوم پدرت
آب و آتش به بر و بوم پدر درگیرم
۷۲هرچه دارم بنه و سکنه بسوزم ز پست
پیشتر سوختن از بهو وطزر درگیرم
۷۳بدرم خانگیان را جگر و سینه و جیب
اول از جیب وشاقان بطر درگیرم
۷۴پشت من چون قلم توست که مادر بشکست
که بدین پشت قباهای بطر درگیرم
۷۵چون شب آخر ماهم به سیاهی لباس
کی قبائی ز سپیدی قمر درگیرم
۷۶همچو صبح از پی شب ژاله ببارم چندان
که سپیدی به سیاهی بصر درگیرم
۷۷آفتاب منی و من به چراغت جویم
خاصه کز سینه چراغی به سحر درگیرم
۷۸هر چراغی که به باد نفسش بنشانم
باز هم در نفس از تف جگر درگیرم
۷۹چه نشینم که قدر سوخت مرا در غم تو
برنشینم در میدان قدر درگیرم
۸۰دارم از اشک پیاده، ز دم سرد سوار
در سلطان فلک زین دو حشر درگیرم
۸۱در سیه کرده و جامه سیه و روی سیه
به سیه خانهٔ چرخ آیم و در درگیرم
۸۲آرزوی تو مرا نوحهگری تلقین کرد
کرزوی تو کنم نوحهٔ تر درگیرم
۸۳چند صف مویهگران نیز رسیدند مرا
هر زمان مویه به آئین دگر درگیرم
۸۴هر چه رفت از ورق عمر و جوانی و مراد
چون دریغش خورم اول ز پسر درگیرم
۸۵ای سهی سرو ندانم چه اثر ماند از تو
تو نماندی و در افاق خبر ماند از تو
۸۶در فراق تو ازین سوختهتر باد پدر
بیچراغ رخ تو تیره بصر باد پدر
۸۷تا شریکان تو را بیش نبیند در راه
از جهان بیتو فروبسته نظر باد پدر
۸۸بیزبان لغت آرات به تازی و دری
گوش پر زیبق و چشم آمده گر باد پدر
۸۹چشمهٔ نورمنا خاک چه ماوی گه توست
که فدای سر خاک تو پدر باد پدر
۹۰تا تو پالوده روان در جگر خاک شدی
بر سر خاک تو آلوده جگر باد پدر
۹۱تا تو چون مهر گیا زیر زمین داری جای
بر زمین همچو گیا پای سپر باد پدر
۹۲یوسفا! گرچه جهان آب حیات است، ازو
بیتو چون گرگ گزیده به حذر باد پدر
۹۳تو چو گل خون به لب آورده شدی و چو رطب
خون به چشم آمده پر خار و خطر باد پدر
۹۴با لب خونین چون کبک شدی و چو تذرو
چشم خونین ز تو بر سان پدر باد پدر
۹۵غم تو دست مهین است و کنون پیش غمت
همچو انگشت کهین بسته کمر باد پدر
۹۶تا که دست قدر از دست تو بربود قلم
کاغذین پیرهن از دست قدر باد پدر
۹۷عید جان بودی و تا روزه گرفتی ز جهان
بیتو از دست جهان دست به سر باد پدر
۹۸خاطرت جان هنر بود و خطت کان گهر
هم به جان گوهری از کان هنر باد پدر
۹۹ای غمت مادر رسوا شده را سوخته دل
از دل مادر تو سوخته تر باد پدر
۱۰۰چون حلی بن تابوت و نسیج کفنت
هم چنین پشت به خم روی چو زر باد پدر
۱۰۱زیر خاکی و فلک بر زبرت گرید خون
بیتو چون دور فلک زیر و زبر باد پدر
۱۰۲ز عذارت خط سبز و ز کفت خط سیاه
چون نبیند ز خط صبر بدر باد پدر
۱۰۳بیچلیپای خم مویت و زنار خطت
راهب آسا همه تن سلسلهور باد پدر
۱۰۴ز آنکه چون تو دگری نیست و نبیند دگرت
هر زمان نامزد درد دگر باد پدر
۱۰۵پسری کرزوی جان پدر بود گذشت
تا ابد معتکف خاک پسر باد پدر
۱۰۶