کارم از دست پایمرد گذشت
آهم از چرخ لاجورد گذشت
۱همه عالم شب است خاصه مراک
روزم از آفتاب زرد گذشت
۲روز روشن ندیدهام ماناک
همه عمرم به چشم درد گذشت
۳زین دو تا مهرهٔ سپید و سیاه
که بر این سبز تخت نرد گذشت
۴به فغانم ز روزگار وصال
که چو باد آمد و چو گرد گذشت
۵هیچ حاصل به جز دریغم نیست
ز آنچه بر من ز گرم و سرد گذشت
۶همه آفاق آگهند که باز
کار خاقانی از نورد گذشت
۷خاصه کز گردش جهان ز جهان
آن جوان عمر راد مرد گذشت
۸جان پاکش به باغ قدس رسید
زین مغیلان سالخورد گذشت
۹شاهد عقل و انس روح او بود
دیده را از جهان فتوح او بود
۱۰ز آفت روزگار بر خطرم
هرچه روز است تیره روزترم
۱۱همچو خرچنگ طالع خویشم
که همه راه باز پس سپرم
۱۲دور گردون گسست بیخ و بنم
مرگ یاران شکست بال و پرم
۱۳که فروشد به قدر یک جو صبر
تا به نرخ هزار جان بخرم
۱۴چند گوئی که غم مخور ای مرد
غم مرا خورد، غم چرا نخورم
۱۵با چنین غم محال باشد اگر
خویشتن را ز زندگان شمرم
۱۶گرچه از احولی که چشم مراست
غم یک روزه را دو مینگرم
۱۷چابک استادهام به زیر فلک
مگر از چنبرش برون گذرم
۱۸من که خاقانیم به باغ جهان
عندلیبم ولیک نوحهگرم
۱۹شمع گویای من خموش نشست
من چرا بانگ بر فلک نبرم
۲۰شیر میدان و شمسهٔ مجلس
قرة العین جان ابوالفارس
۲۱مایه زهر است نوش عالم را
میوه مرگ است تخم آدم را
۲۲ای حریف عدم قدم درنه
کم زن این عالم کم از کم را
۲۳صبح محشر دمید و ما در خواب
بانگ زن خفتگان عالم را
۲۴هین که فرش فنا بگستردند
درنورد این بساط خرم را
۲۵رخنه گردان به ناوک سحری
این معلق حصار محکم را
۲۶پس به دست خروش بر تن دهر
چاک زن این قبای معلم را
۲۷رستخیز است خیز و باز شکاف
سقف ایوان و طاق طارم را
۲۸یک دم از دود آه خاقانی
نیلگون کن لباس ماتم را
۲۹گر به غربت سموم قهر اجل
خشک کرد آن، نهال پر نم را
۳۰خیز تا ز آب دیده آب زنیم
روی این تربت معظم را
۳۱دوستانش نگر که نوحهگرند
دوستانش چه که دشمنان بترند
۳۲کو مهی که آفتاب چاکر اوست
نقطهٔ خاک تیره خاور اوست
۳۳جان پاکان نثار آن خاکی
کان لطیف جهان مجاور اوست
۳۴حقهٔ گوهرار چه در خاک است
مرغ عرشی است آنچه گوهر اوست
۳۵سر تابوت باز گیر و ببین
که چه رنگ است آنچه پیکر اوست
۳۶سوسن او به گونهٔ سنبل
لالهٔ او به رنگ عبهر است
۳۷این ز گردون مبین که گردون نیز
با لباس کبود غمخور اوست
۳۸بر در آن کسی تظلم کن
که فلک شکل حلقهٔ در اوست
۳۹به سفر شد، کجا؟ به باغ بهشت
طوبی و سدره سایه گستر اوست
۴۰نزد ما هم خیال او باشد
آن کبوتر که نامهآور اوست
۴۱او خود آسود در کنار پدر
انده ما برای مادر اوست
۴۲پس ازین در روان دشمن باد
آنچه در سینهٔ برادر اوست
۴۳همه شروان شریک این دردند
دشمنان هم دریغ او خوردند
۴۴یوسفی از برادران گم شد
آفتاب از میان انجم شد
۴۵ای سلیمان بیار نوحهٔ نوح
که پری از میان مردم شد
۴۶گوهری گم شد از خزانهٔ ما
چه ز ما کز همه جهان گم شد
۴۷عیسی دوم آمده به زمین
باز بر اسمان چارم شد
۴۸موکب شهسوار خوبان رفت
لاشهٔ صبر ما دمادم شد
۴۹عالم از زخم مار فرقت او
دست بر سر زنان چو کژدم شد
۵۰نه سپهر از برای مرثیتش
ده زبان چون درخت گندم شد
۵۱در شبستان مرگ شد ز آن پیش
که به بستان به صد تنعم شد
۵۲تا کی از هجر او تظلم ما
عمر ما در سر تظلم شد
۵۳شو ترحم فرست خاقانی
خاصه کو عالم ترحم شد
۵۴دیده از شرم بر جهان نگماشت
هم ندیده جهان گذشت و گذاشت
۵۵سال عمرش دو ده نبوده هنوز
دور نه چرخ نازموده هنوز
۵۶نالهٔ زار دوستان بشنود
نغمهٔ زیر ناشنوده هنوز
۵۷به هلاکش بیازموده جهان
او جهان را نیازموده هنوز
۵۸شد به ناگه ربودهٔ ایام
بر ز ایام ناربوده هنوز
۵۹دید نیرنگ چرخ آینه رنگ
آینهٔ عیش نا زدوده هنوز
۶۰کفن مرگ را بسود تنش
خلعت عمر نا بسوده هنوز
۶۱روز عمرش خط فنا برخواند
خط شبرنگ نانموده هنوز
۶۲هست در چشم عالمی مانده
نقش آن پیکر ستوده هنوز
۶۳دلبرانند بر سر گورش
زلف ببریده رخ شخوده هنوز
۶۴رفت چون دود و دود حسرت او
کم نشد زین بزرگ دوده هنوز
۶۵ای عزیزان بر جهان این است
زهرش اندر گیای شیرین است
۶۶روی فریاد نیست دم مزنید
رفته رفته بود جزع مکنید
۶۷نتوانید هیچ درمان کرد
گر جهان سوز و آسمان شکنید
۶۸غلطم من چراغ دلتان مرد
شاید ار سوکوار و ممتحنید
۶۹ماهتان در صفر سیاه شده است
ز آن چو گردون کبود پیرهنید
۷۰گر صفر باز در جهان آید
رگ او را ز بیخ و بن بکنید
۷۱گر زمانه به عذرتان کوشد
خاک در دیدهٔ زمانه زنید
۷۲ور فلک شربت غرور دهد
سنگ بر ساغر فلک فکنید
۷۳رخصهتان میدهم به دود نفس
پرده بر روی آفتاب تنید
۷۴هیچ تقصیر در معزایش
مکنید ار موافقان منید
۷۵بشنوید از زبان خاقانی
این سخنها که مقصد سخنید
۷۶باز پرسید هم خیالش را
تا چه حال است زلف و خالش را
۷۷ای به صورت ندیم خاک شده
به صفت ساکن سماک شده
۷۸از جمال تو وقت جان ستدن
مالک الموت شرمناک شده
۷۹جان پاک تو در صحیفهٔ خاک
جسته از نار و نور پاک شده
۸۰حور پیش آمده به استقبال
عقد بگشاده، حله چاک شده
۸۱رسته از چه چو یوسف و چو مسیح
بر فلک بینهیب و باک شده
۸۲نفست آنجا خلیفهٔ ارواح
نقشت اینجا اسیر خاک شده
۸۳مرکب از چوب کرده کودک وار
پس به دروازهٔ هلاک شده
۸۴بیتماشای چشم روشن تو
چشم خورشید در مغاک شده
۸۵شعر خاقانی از مراثی تو
سنگ خون کرده هر کجاک شده
۸۶