ای روز رفتگان جگر شب فرو درید
آن آفتاب از آن جگر شب برآورید
۱شب چیست خاک خاک نگر آفتاب خوار
خاکی که آفتاب خورد خون او خورید
۲ای رفته آفتاب شما در کسوف خاک
چون تختهٔ محاسب از آن خاک بر سرید
۳رفت آفتاب و صبح ره غیب درنوشت
چو میغ و شب پلاس مصیبت بگسترید
۴نه چرخ گوشهٔ جگر شاهتان بخورد
هین زخم آه و گردهٔ چرخ ار دلاورید
۵رمح سماک و دهرهٔ بهرام بشکنید
چتر سحاب و بیرق خورشید بردرید
۶چشم ار ز گریه ناخنه آرد به ناخنان
پلپل در او کنید و به خونش بپرورید
۷تابوت اوست غرقهٔ زیور عروسوار
هر هفت کرده هشت بهشت است بنگرید
۸تشنه است خاک او ز سرچشمهٔ جگر
خون سوی حوض دیده ز کاریز میبرید
۹در پیش گنبدش فلک آید جنیبهدار
گاه جنیبتان بکشید ارنه سنجرید
۱۰شبدیز و نقره خنگ فلک را به مرگ او
پی برکشید و دم ببرید ار وفا گرید
۱۱گر گوشتان اشارت غیبی شنیده نیست
بر خاک روضهوار فریبرز بگذرید
۱۲تا با شما صریح بگوید که هان و هان
عبرت ز خاک ما که نه از ما جوانترید
۱۳آنگه به نوحه باز پس آیید و پیش حق
بهر بقای شاه تضرع برآوردید
۱۴کامروز رستهاید به جان از سموم ظلم
کاندر ظلال دولت خاقان اکبرید
۱۵شه زاده رفت باغ بقا باد جای شاه
خون کرد چرخ، قصاصش بقای شاه
۱۶گیتی ز دست نوحه به پای اندر آمده
رخنه به سقف هفت سرای اندر آمده
۱۷از اشک گرم تفته دلان در سواد خاک
طوفان آب آتش زای اندر آمده
۱۸این زال گوژپشت که دنیاست همچو چنگ
از سر بریده موی و به پای اندر آمده
۱۹ناهید دست بر سر ازین غم ربابوار
نوحهکنان نشید سرای اندر آمده
۲۰تا شاه باز بیضهٔ شاهی گرفته مرگ
نا فرخی به فر همای اندر آمده
۲۱تا نور جان و ظل خدائی نهفته خاک
بیرونقی به خلق خدای اندر آمده
۲۲رمحش به حمله حلقهٔ مه درربوده باز
رخنه به رمح حلقه ربای اندر آمده
۲۳بر گرد نعش آن مه لشکر بنات نعش
صدره شکاف و جعد گشای اندر آمده
۲۴بر خاک او ز مشک شب و دهن آفتاب
دست زمانه غالیهسای اندر آمده
۲۵تب کرده کژدمی و چو مارش گزیده سخت
سستی به دست مارفسای اندر آمده
۲۶آه خدایگان که فلک زیر کعب اوست
جذر اصم شنیده به وای اندر آمده
۲۷مسکین طبیب را که سیه دیده روی حال
کاهش به عقل نور فزای اندر آمده
۲۸شریانش دیده چون رگ بربط، نه خون نه حس
خال و خسش به دیدهٔ رای اندر آمده
۲۹گردون قبا زره زده بر انتقام مرگ
مرگش ز راه درز قبای اندر آمده
۳۰گوئی شبی به خنجر روز و عمود صبح
بینیم پای مرگ ز جای اندر آمده
۳۱یا تیغ شاه گردن مرگ آنچنان زده
کسیب آن ز حلق بنای اندر آمده
۳۲اختر شد، آفتاب امم تا ابد زیاد
بیدق برفت، شاه کرم تا ابد زیاد
۳۳ای گوهر از صفای تو دریا گریسته
بر ماهت آفتاب و ثریا گریسته
۳۴اجرام هفت خانهٔ زرین به سوک تو
بر هفت بام خانهٔ مینا گریسته
۳۵از رفتنت ز بیضهٔ آفاق کوه قاف
بر نوپران بیضهٔ عنقا گریسته
۳۶از حسرت کلاه تو دریای حامله
چون ابر بر جواهر عذرا گریسته
۳۷تا کشوری در آب و در آتش نهفت خاک
شش کشور از وفات تو بر ما گریسته
۳۸مردم به جای اشک به یکدم دو مردمک
بر خاک تو جنابه چو جوزا گریسته
۳۹رزم از پیت به دیدهٔ درع و دهان تیر
الماس خورده، لعل مصفا گریسته
۴۰بزم از پست به دست رباب و به چشم نای
ساغر شکسته بر سر و صهبا گریسته
۴۱این سبز غاشیه که سیاهش کناد مرگ
بر زین سرنگون تو صد جا گریسته
۴۲بر بند موی و حلقهٔ زرین گوش تو
سنگین دلان حلقهٔ خضرا گریسته
۴۳ما را بصر ز چشمهٔ حسن تو خورده آب
آن آب نوش زهر شده تا گریسته
۴۴گریند بر تو جانوران تا به حد آنک
عقرب ز راه نیش و زبانا گریسته
۴۵چندان گریسته دل خارا به سوک تو
تا آبگینه بر دل خارا گریسته
۴۶اکنون به ناز در تتق خلد پیش تو
خندیده گل قنینهٔ حمرا گریسته
۴۷شاه جهان گشاده اقالیم را به تیغ
تیغش به خنده زهره بر اعدا گریسته
۴۸آن، ماه نو کجاست که مه خاکپای اوست
الجیجک آنکه حجرهٔ جنات جای اوست
۴۹ای چرخ از آن ستارهٔ رعنا چه خواستی
و ای باد از آن شکوفهٔ زیبا چه خواستی
۵۰ای روزگار گرگ دل، افغان ز دست تو
تا تو ز جان یوسف دلها چه خواستی
۵۱ای زال مستحاضه که آبستنی ز شر
ز آن خوش عذار غنچهٔ عذرا چه خواستی
۵۲ما را جگر دریغ نبود از تو هیچوقت
آخر ز گوشهٔ جگر ما چه خواستی
۵۳گیرم که آتش سده در جان ما زدی
ز آن مشکریز شاخ چلیپا چه خواستی
۵۴گر دیده داشتی و نداری بدیدمت
ز آن نو هلال ناشده پیدا چه خواستی
۵۵بر سقف چرخ نرگسه داری هزار صف
از بند آن دو نرگس شهلا چه خواستی
۵۶ز آن بر که بادریسه هنوز نخسته بود
ای بادریسه چشم بگو تا چه خواستی
۵۷گوهر شکن کسی وگرت آب شرم بود
ز آن گوهرین دو آتش گویا چه خواستی
۵۸آخر تو آسمان شکنی یا گوهرشکن
از درج در و برج ثریا چه خواستی
۵۹چون خاتم ارنه دیدهٔ دجال داشتی
پس ز آن نگین لعل مسیحا چه خواستی
۶۰ای کم ز موی عاریه آخر ز چهرهای
گلگونه نارسیده به سیما چه خواستی
۶۱ای اژدهادم ارنه چو ضحاک خون خوری
از طفل پادشاه جم آسا چه خواستی
۶۲گر زانکه چون ترازوی دونان دو سر نهای
زآن شیرزاد سنبله بالا چه خواستی
۶۳قاف از تو رخنه سر شد و عنقا شکسته پر
از زال خرد یک تنه تنها چه خواستی
۶۴دست تو بر نژاد زبردست چون رسید
بد گوهرا گوهر والا چه خواستی
۶۵هان تا حسام شاه کشد کینه از تو باش
از غو غصه صفر کند سینه از تو باش
۶۶ای بر سر ممالک دهر افسر آمده
وی گوهرت در افسر دین گوهر آمده
۶۷ای صاحب افسران گرو پای بوس تو
تو افسر سر همه را افسر آمده
۶۸ای هر که افسری است سرش را چو کوکنار
پیشت چو لاله بیسر و دامنتر آمده
۶۹ای خاک بارگاه تو و خوک پایگاه
هم قصر قیصریه و هم قیصر آمده
۷۰بر هر دو روی سکهٔ ایام نام تو
خاقان عدل ورز و هنر پرور آمده
۷۱آوردهام سه بیت به تضمین ز شعر خویش
در مرثیه به نام نریمان آمده
۷۲آباد عدل تو که مطرا کند جهان
آیینهای است صیقل خاکستر آمده
۷۳از بیم زخم گرز تو بانگ شکستگی
از پهلوی زمانهٔ مردمخور آمده
۷۴ای ز آسمان به صد درجه سرشناستر
سر دقایق ازلت از برآمده
۷۵عالم همه به سوک جگر گوشهٔ تواند
ای از چهار گوشهٔ عالم سرآمده
۷۶پیش سپید مهرهٔ مرگ اصفیا نگر
از مهرههای نرد پریشانتر آمده
۷۷تضمین کنم ز شهر خود آن بیت را که هست
با اشک چشم سوز دلت درخور آمده
۷۸کشتی ز صبر ساز که داری ز سوز و اشک
دل چون تنور گشته و طوفان برآمده
۷۹دیوان عمر تو ز فنا بیگزند باد
ای ملک را بقای تو سر دفتر آمده
۸۰ملکت چو ملکسام و سکندر بساز و تو
همسان سام و همسر اسکندر آمده
۸۱نی خوش نگفتهام ز در بارگاه تو
همسام و هم سکندرت اجرا خور آمده
۸۲نعل سم سمند تو را نام در جهان
کحال دیدهٔ ملک اکبر آمده
۸۳حکم تو دیوبند و حسامت جهان گشای
اقبال بر در تو در آسمان گشای
۸۴