این جان ز دام گلخن تن درگذشتنی است
وین دل به بام گلشن جان برگذشتنی است
۱ای پیر عاشقان که در این چنبری گرو
چون طفل غازیانت ز چنبر گذشتنی است
۲صبح خرد دمید در این خوابگاه غول
بختی فرو مدار کز ایدر گذشتنی است
۳در خشک سال مردمی از کشتزار دیو
بردار طمع خوشه که بیبر گذشتنی است
۴هر پل که بود بر دل خاصان شکست چرخ
زین آبگون پلشکن اندر گذشتنی است
۵طاق فلک ز زلزلهٔ صور درشکست
زین طاق در شکسته سبکتر گذشتنی است
۶زالی است گرگ دل که تو را دنبه مینهد
زین دامگاه گرگ فسونگر گذشتنی است
۷عمر تو چیست عطسهٔ ایام جان ستان
بس تن مزن که عطسه سبک درگذشتنی است
۸بهر دوباره زادن جانت ز امهات
زین واپسین مشیمهٔ دیگر گذشتنی است
۹تو در میان نیل و همه لاف ملک مصر
زین سرگذشت بس که از آن سر گذشتنی است
۱۰روزی ازین خراس بیابی خلاص جان
فالی بزن به خیر که آخر گذشتنی است
۱۱در ششدری و مهره به کف مانده هان و هان
مهره نشاندنی و ز ششدر گذشتنی است
۱۲ای بر در زمانه به دریوزهٔ امان
زان در خدا دهاد کز این درگذشتنی است
۱۳خاقانیا به عبرت ناپاکی فلک
بر خاک این شهنشه کشور گذشتنی است
۱۴ادریس خانه گور منوچهر صفدر است
عیسیکده حظیرهٔ خاقان اکبر است
۱۵دربند چار آخور سنگین چه ماندهای
در زیر هفت آینه خود بین چه ماندهای
۱۶جان شهربند طبع و خرد ده کیای کون
در خون این غریب نوآئین چه ماندهای
۱۷ای بسته دیو نفس تو را بر عروس عقل
تو پایبست بستن آذین چه ماندهای
۱۸آمد سماع زیور دوشیزگان غیب
بیرقص و حال چو کر عنین چه ماندهای
۱۹زرین همای چتر سپهر است بالشت
بیبال چون حواصل آگین چه ماندهای
۲۰نی زر خالصی ز پی همسری جو
موقوف حکم نامهٔ شاهین چه ماندهای
۲۱روزت صلای شام هم از بامداد زد
تو در نماز دیگر و پیشین چه ماندهای
۲۲این چرخ زهرفام چو افعی است پیچ پیچ
در بند گنج و مهرهٔ نوشین چه ماندهای
۲۳در کام افعی از لب و دندان زهر پاش
در آرزوی بوسهٔ شیرین چه ماندهای
۲۴گر چرخ را کلیچهٔ سیم است و قرص زر
گو باش چشم گرسنه چندین چه ماندهای
۲۵مرگ از پی خلاص تو غمخوار واسطه است
جان کن نثار واسطه، غمگین چه ماندهای
۲۶مرگ است چهره شوی حیات تو همچو می
می بر کف است چهره پر از چین چه ماندهای
۲۷خاقانیا نه تشنه دلانند زیر خاک
کاریز دیده بینم خونین چه ماندهای
۲۸گر جان سگ نداری از این چرخ سنگسار
بعد از وفات تاج سلاطین چه ماندهای
۲۹پنداری این سخن به اراجیف راندهاند
یا خاصگانش در پس پرده نشاندهاند
۳۰ای خاصگان خروش سحرگه بر آورید
آوازهٔ وفات شهنشه بر آورید
۳۱تابوت او که چار ملک بر کتف برند
بر چار سوی مملکه یک ره برآورید
۳۲این رایت نگون سر و رخش بریده دم
بر غافلان هفت خطرگه برآورید
۳۳اندر سکاهن شب و نیلاب آسمان
نو جامهٔ دو رنگ بهر مه برآورید
۳۴هر لحظه بر موافقت جامه آه را
نیلی کند در دل و آن گه برآورید
۳۵خاکین رخ چو کاه به خونابه گل کنید
دیوار دخمه را به گل و که برآورید
۳۶از جور این سپهر که کژ چون دم سگ است
چون سگ فغان زار سحرگه برآورید
۳۷ای روزتان فروشده حق است اگر چو شب
هنگام صبح زهره ز ناگه برآورید
۳۸یا لاف رستمی مزنید ای یگانگان
یا بیژن دوم را از چه برآورید
۳۹ای طاق ابروان بدر آئید جفت جفت
در طاق نیم خایه علیالله برآورید
۴۰ای روز پیکران به مه چارده شبه
ناخن چو ماه یک شبه ده ده برآورید
۴۱سرهای ناخن از رخ و رخ از سرشک گرم
چون نقش بر زر و چو زر از گه برآورید
۴۲اندر سه دست ندبه زنان بر سر دو پای
شیون به بام و باغ خورنگه برآورید
۴۳خرگاه عیش در شکنید و به تف آه
ترکانه آتش از در خرگه برآورید
۴۴گر خون کنید خاک به اشک روان رواست
کاین خاک خوابگاه منوچهر پادشاست
۴۵کو آن سپه کشیدن و توران شکستنش
یال یلان و گردن گردان شکستنش
۴۶ز آب سنان بر آن نی چون شاخ خیزران
بازار آتل ونی خزران شکستنش
۴۷ز آن هندی چو آینهٔ چین به چین و هند
رایات رای و قدر قدرخان شکستنش
۴۸کو آن خراج ری ز عراق آوریدنش
کو آن مصاف غز به خراسان شکستنش
۴۹کو رای کعبه کردن و قندیل زر زدن
و آن زور دست مجلس و میدان شکستنش
۵۰نقش طراز خامهٔ توفیق بستنش
مهر سجل نامهٔ خذلان شکستنش
۵۱از نیزه طاق ابروی گردون گشادنش
وز حمله کرسی سر کیوان شکستنش
۵۲چون خور بر اسب قلهٔ سنجان برآمدن
از نعل قله قلة ثهلان شکستنش
۵۳از خنجر دو رویه سه کشور گرفتنش
وز برچخ سه پایه دو سلطان شکستنش
۵۴نی آتش از شهاب و نه قاروره از فلک
از آب تیغ لشکر شیطان شکستنش
۵۵بازارگان عیش و ز جام بدخش جرم
بازارگان جرم و بدخشان شکستنش
۵۶در حجلهٔ طرب ز پری پیکران چین
ناموس نوعروس سلیمان شکستنش
۵۷بر لعلشان ز گاز نهادن هزار مهر
وز گاز مهر صفوت ایشان شکستنش
۵۸زینسان هزار کام دل و آرزوی جان
در چشم و دل بماندن و در جان شکستنش
۵۹در خانه رایتش ملک الموت چون شکست
سودی نداشت رایت خصمان شکستنش
۶۰بر خاکش از حواری و حوران ترحم است
خاکش بهشت هشتم و چرخ چهارم است
۶۱شاها سریر و تاج کیان چون گذاشتی
سی ساله ملک و ملک جهان چون گذاشتی
۶۲پرویز عهد بودی و نوشیروان وقت
ایوان سیم کرده چنان چون گذاشتی
۶۳در انتظار قطرهٔ عدل تو ملک را
همچون صدف گشاده دهان چون گذاشتی
۶۴ناگه سپر فکندی و یادت نیامد آنک
بر پهلوی زمانه سنان چون گذاشتی
۶۵خط بر جهان زدی و ز خال سیاه ظلم
بر هفت عضو ملک نشان چون گذاشتی
۶۶از مه چهار هفته گذشت آن دو هفته ماه
زیر خسوف خاک نهان چون گذاشتی
۶۷ملک تو را جهان به جهان صیت رفته بود
این ملک را زمان به زمان چون گذاشتی
۶۸ما را چو دست سوخته میداشتی به عدل
در پای ظلم سوخته جان چون گذاشتی
۶۹این گلبنان نه دست نشان دل تو اند
بادامشان شکوفه فشان چون گذاشتی
۷۰آسیب زمهریر دریغ و سموم داغ
بر گلبنان دست نشان چون گذاشتی
۷۱چشم سیاهشان گه زردآب ریختن
نرگس مثال در یرقان چون گذاشتی
۷۲ما را خبر ده از شب اول که زیر خاک
شب با سیاست ملکان چون گذاشتی
۷۳نه گنج نطق داشتی آن روز وقت نزع
مهر سکوت زیر زبان چون گذاشتی
۷۴دانم که کوچ کردی ازین کوچهٔ خطر
ره بر چهار سوی امان چون گذاشتی
۷۵این راه غولدار و پل هفت طاق را
تا چار سوی هشت جنان چون گذاشتی
۷۶رفتی و در جهان سخن از کاروبار توست
خاقانی غریب سخن یادگار توست
۷۷نا روشنا چراغ هنر کز تو بازماند
نا فرخا همای ظفر کز تو بازماند
۷۸شد پایمال تخت و نگین کز تو درگذشت
شد خاکسار تاج و کمر کز تو بازماند
۷۹زرین ترنج خیمهٔ افلاک میخوار
در خاک باد کوفته سر کز تو بازماند
۸۰باد از پی کباب جگرهای روشنان
کیوان زگال آتش خور کز تو بازماند
۸۱کردت قمار چرخ مسخر به دستخون
مسخش کناد دور قمر کز تو بازماند
۸۲بعد از تو زر ز سکه نپذرفت هیچ نقش
سکه نداد نقش به زر کز تو بازماند
۸۳آن تیغ را که آینه دیدی زبان نمای
دندان نگر ز شانه بتر کز تو باز ماند
۸۴در کیسههای کان و کمرهای کوهسار
خونابه باد لعل و گهر کز تو بازماند
۸۵کعبه پس از تو زمزم خونین گریست ز اشک
زمزم فسرده شد چو حجر کز تو بازماند
۸۶خاکی دلم بدین تن چون بید سوخته
راوق کناد خون جگر کز تو بازماند
۸۷بر بخت من که کورتر از میم کاتب است
بگریست چشمهای هنر کز تو بازماند
۸۸گر بر تو رنج خاطر من ناخجسته بود
از بود من مباد اثر کز تو بازماند
۸۹ور در عذاب جسم تو دل زد تظلمی
بس بادش این عذاب دگر کز تو بازماند
۹۰از تف آه بر لب خاقانی آبله است
تب خال حسرت است مگر کز تو بازماند
۹۱زین پس تو و ترحم روحانیان خلد
خاقانی و عذاب سقر کز تو بازماند
۹۲