این حکایت بشنو از صاحب بیان
در طریق و عادت قزوینیان
۱بر تن و دست و کَتَفها بیگزند
از سر سوزن کبودیها زنند
۲سوی دلاکی بشد قزوینیی
که کبودم زن بکن شیرینیی
۳گفت چه صورت زنم ای پهلوان
گفت برزن صورت شیر ژیان
۴طالعم شیرست نقش شیر زن
جهد کن رنگ کبودی سیر زن
۵گفت بر چه موضعت صورت زنم
گفت بر شانه گهم زن آن رقم
۶چونک او سوزن فرو بردن گرفت
درد آن در شانهگه مسکن گرفت
۷پهلوان در ناله آمد کای سنی
مر مرا کشتی چه صورت میزنی
۸گفت آخر شیر فرمودی مرا
گفت از چه عضو کردی ابتدا
۹گفت از دمگاه آغازیدهام
گفت دم بگذار ای دو دیدهام
۱۰از دُم و دُمگاه شیرم دَم گرفت
دُمگه او دَمگهم محکم گرفت
۱۱شیر بیدُم باش گو ای شیرساز
که دلم سستی گرفت از زخم گاز
۱۲جانب دیگر گرفت آن شخص زخم
بیمحابا و مواسایی و رحم
۱۳بانگ کرد او کین چه اندامست ازو
گفت این گوشست ای مرد نکو
۱۴گفت تا گوشش نباشد ای حکیم
گوش را بگذار و کوته کن گلیم
۱۵جانب دیگر خلش آغاز کرد
باز قزوینی فغان را ساز کرد
۱۶کین سوم جانب چه اندامست نیز
گفت اینست اِشکمِ شیر ای عزیز
۱۷گفت تا اشکم نباشد شیر را
گشت افزون درد کم زن زخمها
۱۸خیره شد دلاک و پس حیران بماند
تا بدیر انگشت در دندان بماند
۱۹بر زمین زد سوزن از خشم اوستاد
گفت در عالم کسی را این فتاد؟
۲۰شیر بیدُم و سَر و اِشکم کی دید
اینچنین شیری خدا خود نافرید
۲۱ای برادر صبر کن بر درد نیش
تا رهی از نیش نفس گبر خویش
۲۲کان گروهی که رهیدند از وجود
چرخ و مهر و ماهشان آرد سجود
۲۳هر که مُرد اندر تن او نفس گبر
مر ورا فرمان برد خورشید و ابر
۲۴چون دلش آموخت شمع افروختن
آفتاب او را نیارد سوختن
۲۵گفت حق در آفتاب منتجم
ذکر تزاور کذی عن کهفهم
۲۶خار جمله لطف چون گل میشود
پیش جزوی کو سوی کل میرود
۲۷چیست تعظیم خدا افراشتن
خویشتن را خوار و خاکی داشتن
۲۸چیست توحید خدا آموختن
خویشتن را پیش واحد سوختن
۲۹گر همیخواهی که بفروزی چو روز
هستی همچون شب خود را بسوز
۳۰هستیت در هستِ آن هستینواز
همچو مس در کیمیا اندر گداز
۳۱در من و ما سخت کردستی دو دست
هست این جمله خرابی از دو هست
۳۲