شیر و گرگ و روبهی بهر شکار
رفته بودند از طلب در کوهسار
۱تا به پشت همدگر بر صیدها
سخت بر بندند بار قیدها
۲هر سه با هم اندر آن صحرای ژرف
صیدها گیرند بسیار و شگرف
۳گرچه زیشان شیر نر را ننگ بود
لیک کرد اکرام و همراهی نمود
۴این چنین شه را ز لشکر زحمتست
لیک همره شد جماعت رحمتست
۵این چنین مه را ز اختر ننگهاست
او میان اختران بهر سخاست
۶امر شاورهم پیمبر را رسید
گرچه رایی نیست رایش را ندید
۷در ترازو جو رفیق زر شدست
نه از آن که جو چو زر جوهر شدست
۸روح قالب را کنون همره شدست
مدتی سگ حارس درگه شدست
۹چونک رفتند این جماعت سوی کوه
در رکاب شیر با فر و شکوه
۱۰گاو کوهی و بز و خرگوش زفت
یافتند و کار ایشان پیش رفت
۱۱هر که باشد در پی شیر حراب
کم نیاید روز و شب او را کباب
۱۲چون ز کُه در بیشه آوردندشان
کشته و مجروح و اندر خون کشان
۱۳گرگ و روبه را طمع بود اندر آن
که رود قسمت به عدل خسروان
۱۴عکسِ طمْعِ هر دوشان بر شیر زد
شیر دانست آن طمعها را سند
۱۵هر که باشد شیرِ اسرار و امیر
او بداند هر چه اندیشد ضمیر
۱۶هین نگه دار ای دل اندیشهخو
دل ز اندیشهٔ بدی در پیش او
۱۷داند و خر را همیراند خموش
در رخت خندد برای رویپوش
۱۸شیر چون دانست آن وسواسشان
وا نگفت و داشت آن دم پاسشان
۱۹لیک با خود گفت بنمایم سزا
مر شما را ای خسیسان گدا
۲۰مر شما را بس نیامد رای من
ظنتان اینست در اعطای من
۲۱ای عقول و رایتان از رای من
از عطاهای جهانآرای من
۲۲نقش با نقاش چه سگالد دگر
چون سگالش اوش بخشید و خبر
۲۳این چنین ظنِ خسیسانه به من
مر شما را بود ننگانِ زمن
۲۴ظانین بالله ظن السؤ را
گر نبرم سر بود عین خطا
۲۵وا رهانم چرخ را از ننگتان
تا بماند در جهان این داستان
۲۶شیر با این فکر میزد خنده فاش
بر تبسمهای شیر ایمن مباش
۲۷مال دنیا شد تبسمهای حق
کرد ما را مست و مغرور و خلَق
۲۸فقر و رنجوری بهستت ای سند
کان تبسم دام خود را بر کند
۲۹