آمد از آفاق، یار مهربان
یوسف صِدّیق را شد میهمان
۱کاشنا بودند وقت کودکی
بر وسادهٔ آشنایی متکی
۲یاد دادش جَور اخوان و حسد
گفت کان زنجیر بود و ما اسد
۳عار نَبْوَد شیر را از سلسله
نیست ما را از قضای حق گله
۴شیر را بر گردن ار زنجیر بود
بر همه زنجیرسازان میر بود
۵گفت چون بودی ز زندان و ز چاه
گفت همچون در محاق و کاست ماه
۶در محاق ار ماه نو گردد دوتا
نی در آخر بدر گردد بر سما؟
۷گرچه دردانه به هاون کوفتند
نور چشم و دل شد و بیند بلند
۸گندمی را زیر خاک انداختند
پس ز خاکش خوشهها بر ساختند
۹بار دیگر کوفتندش ز آسیا
قیمتش افزود و نان شد جانفزا
۱۰باز، نان را زیر دندان کوفتند
گشت عقل و جان و فهم هوشمند
۱۱باز آن جان چونک محو عشق گشت
یُعْجِبُ الزُّرّاع آمد بعد کشت
۱۲این سخن پایان ندارد باز گرد
تا که با یوسف چه گفت آن نیکمرد
۱۳بعد قصه گفتنش گفت ای فلان
هین چه آوردی تو ما را ارمغان
۱۴بر در یاران تهیدست آمدن
هست بیگندم سوی طاحون شدن
۱۵حق تعالی خلق را گوید بحشر
ارمغان کو از برای روز نشر
۱۶جِئتمونا و فُرادی بی نوا
هم بدان سان که خلقناکم کذا
۱۷هین چه آوردید دستآویز را
ارمغانی روز رستاخیز را
۱۸یا امید بازگشتنتان نبود
وعدهٔ امروز باطلتان نمود
۱۹منکری مهمانیش را از خری
پس ز مطبخ خاک و خاکستر بری
۲۰ور نهای منکر چنین دست تهی
در در آن دوست چون پا مینهی
۲۱اندکی صرفه بکن از خواب و خور
ارمغان بهر ملاقاتش ببر
۲۲شو قلیل النوم مما یهجعون
باش در اسحار از یستغفرون
۲۳اندکی جنبش بکن همچون جنین
تا ببخشندت حواس نوربین
۲۴وز جهانِ چون رحِم، بیرون روی
از زمین در عرصهٔ واسع شوی
۲۵آنک ارض الله واسع گفتهاند
عرصهای دان انبیا را بس بلند
۲۶دل نگردد تنگ زان عرصهٔ فراخ
نخلِ تر آنجا نگردد خشک شاخ
۲۷حاملی تو مر حواست را کنون
کند و مانده میشوی و سرنگون
۲۸چونک محمولی نه حامل وقت خواب
ماندگی رفت و شدی بی رنج و تاب
۲۹چاشنیی دان تو حال خواب را
پیش محمولی حال اولیا
۳۰اولیا اصحاب کهفند ای عنود
در قیام و در تقلب هم رقود
۳۱میکشدشان بی تکلف در فعال
بیخبر ذاتَ الیَمین ذاتَ الشِّمال
۳۲چیست آن ذات الیَمین؟ فعلِ حَسَن
چیست آن ذات الشِّمال؟ اَشغالِ تَن
۳۳میرود این هر دو کار از انبیا
بیخبر زین هر دو ایشان چون صدا
۳۴گر صدایت بشنواند خیر و شر
ذات کُه باشد ز هر دو بیخبر
۳۵