اندر آن وادی گروهی از عرب
خشک شد از قحط بارانشان قرب
۱در میان آن بیابان مانده
کاروانی مرگ خود بر خوانده
۲ناگهانی آن مغیث هر دو کون
مصطفی پیدا شد از ره بهر عون
۳دید آنجا کاروانی بس بزرگ
بر تف ریگ و ره صعب و سترگ
۴اشترانشان را زبان آویخته
خلق اندر ریگ هر سو ریخته
۵رحمش آمد گفت هین زوتر روید
چند یاری سوی آن کثبان دوید
۶گر سیاهی بر شتر مشک آورد
سوی میر خود به زودی میبرد
۷آن شتربان سیه را با شتر
سوی من آرید با فرمان مر
۸سوی کثبان آمدند آن طالبان
بعد یکساعت بدیدند آنچنان
۹بندهای میشد سیه با اشتری
راویه پر آب چون هدیهبری
۱۰پس بدو گفتند میخواند ترا
این طرف فخر البشر خیر الوری
۱۱گفت من نشناسم او را کیست او
گفت او آن ماهروی قندخو
۱۲نوعها تعریف کردندش که هست
گفت مانا او مگر آن شاعرست
۱۳که گروهی را زبون کرد او بسحر
من نیایم جانب او نیم شبر
۱۴کشکشانش آوریدند آن طرف
او فغان برداشت در تشنیع و تف
۱۵چون کشیدندش به پیش آن عزیز
گفت نوشید آب و بردارید نیز
۱۶جمله را زان مشک او سیراب کرد
اشتران و هر کسی زان آب خورد
۱۷راویه پر کرد و مشک از مشک او
ابر گردون خیره ماند از رشک او
۱۸این کسی دیدست کز یک راویه
سرد گردد سوز چندان هاویه
۱۹این کسی دیدست کز یک مشک آب
گشت چندین مشک پر بی اضطراب
۲۰مشک خود روپوش بود و موج فضل
میرسید از امر او از بحر اصل
۲۱آب از جوشش همیگردد هوا
و آن هوا گردد ز سردی آبها
۲۲بلک بی علت و بیرون زین حکم
آب رویانید تکوین از عدم
۲۳تو ز طفلی چون سببها دیدهای
در سبب از جهل بر چفسیدهای
۲۴با سببها از مسبب غافلی
سوی این روپوشها زان مایلی
۲۵چون سببها رفت بر سر میزنی
ربنا و ربناها میکنی
۲۶رب میگوید برو سوی سبب
چون ز صنعم یاد کردی ای عجب
۲۷گفت زین پس من ترا بینم همه
ننگرم سوی سبب و آن دمدمه
۲۸گویدش ردوا لعادوا کار تست
ای تو اندر توبه و میثاق سست
۲۹لیک من آن ننگرم رحمت کنم
رحمتم پرست بر رحمت تنم
۳۰ننگرم عهد بدت بدهم عطا
از کرم این دم چو میخوانی مرا
۳۱قافله حیران شد اندر کار او
یا محمد چیست این ای بحر خو
۳۲کردهای روپوش مشک خرد را
غرقه کردی هم عرب هم کرد را
۳۳