گفت ای شه خلوتی کن خانه را
دور کن هم خویش و هم بیگانه را
۱کس ندارد گوش در دِهلیزها
تا بپرسم زین کنیزک چیزها
۲خانه خالی مانْد و یک دَیّار نَه
جز طبیب و جز همان بیمار نه
۳نرمنرمک گفت شهرِ تو کجاست؟
که علاجِ اهلِ هر شهری جداست
۴واندر آن شهر از قرابت کیستت؟
خویشی و پیوستگی با چیستت؟
۵دست بر نبضش نهاد و یَک بیَک
باز میپرسید از جور فلک
۶چون کسی را خار در پایش جهد
پای خود را بر سَرِ زانو نهد
۷وز سَرِ سوزن همی جوید سرش
ور نیابد، میکُند با لب تَرَش
۸خار در پا شد چنین دشواریاب
خار در دل چون بود؟ وا دِه جواب
۹خار در دل گر بدیدی هر خَسی
دستْ کِی بودی غمان را بر کسی؟
۱۰کس به زیر دُمِِّ خر خاری نهد
خر نداند دفع آن، برمیجهد
۱۱برجهد، وان خار محکمتر زند
عاقلی باید که خاری برکَند
۱۲خر ز بهر دفع خار از سوز و درد
جُفته میانداخت، صد جا زخم کرد
۱۳آن حکیمِ خارچینْ استاد بود
دست میزد جابجا میآزمود
۱۴زان کنیزک بر طریق داستان
باز میپرسید حال دوستان
۱۵با حکیمْ او قصّهها میگفت فاش
از مُقام و خواجگان و شهر و باش
۱۶سوی قصّه گفتنش میداشت گوش
سوی نبض و جَستنش میداشت هوش
۱۷تا که نبض از نام کی گردد جَهّان
او بُوَد مقصودِ جانش در جهان
۱۸دوستان و شهرِ او را برشمرد
بعد از آن شهری دگر را نام بُرد
۱۹گفت چون بیرون شدی از شهرِ خویش
در کدامین شهر بودستی تو بیش؟
۲۰نام شهری گفت و زان هم درگذشت
رنگ روی و نبض او دیگر نگشت
۲۱خواجگان و شهرها را یَک بیَک
باز گفت از جای و از نان و نمک
۲۲شهر شهر و خانه خانه قصّه کرد
نه رگش جنبید و نه رخ گشت زرد
۲۳نبض او بر حالِ خود بُد بیگزند
تا بپرسید از سمرقندِ چو قَند
۲۴نبضْ جَست و رویْ سرخ و زرد شد
کز سمرقندیِِّ زرگر فرد شد
۲۵چون ز رنجور آن حکیم این راز یافت
اصلِ آن درد و بلا را باز یافت
۲۶گفت کوی او کدام است در گُذَر
او سرِ پل گفت و کوی غاتِفَر
۲۷گفت دانستم که رنجت چیست، زود
در خلاصت سِحرها خواهم نمود
۲۸شاد باش و فارغ و آمِن که من
آن کنم با تو که باران با چمن
۲۹من غم تو میخَورم، تو غم مخَور
بر تو من مشفقترم از صد پدر
۳۰هان و هان این راز را با کس مگو
گرچه از تو شه کند بس جُست و جو
۳۱خانهٔ اسرار تو چون دل شود
آن مُرادت زودتر حاصل شود
۳۲گفت پیغامبر که هر که سِرّ نهفت
زود گردد با مُرادِ خویش جفت
۳۳دانه چون اندر زمین پنهان شود
سِرِِّ او سَرسبزی بستان شود
۳۴زَرّ و نقره گر نبودندی نهان
پرورش کی یافتندی زیرِ کان
۳۵وعدهها و لطفهای آن حکیم
کرد آن رنجور را آمِن ز بیم
۳۶وعدهها باشد حقیقی، دلپذیر
وعدهها باشد مجازی، تاسهگیر
۳۷وعدهٔ اهل کرم، گنج روان
وعدهٔ نااهل شد، رنج روان
۳۸