چون بپیوستی بدان ای زینهار
چند نالی در ندامت زار زار
۱نامْ میری و وزیری و شهی
در نهانش مرگ و درد و جاندهی
۲بنده باش و بر زمین رو چون سمند
چون جنازه نه که بر گردن برند
۳جمله را حمال خود خواهد کفور
چون سوار مرده آرندش به گور
۴بر جنازه هر که را بینی به خواب
فارس منصب شود عالی رکاب
۵زانک آن تابوت بر خلقست بار
بار بر خلقان فکندند این کبار
۶بار خود بر کس منه بر خویش نه
سروری را کم طلب درویش به
۷مرکب اعناق مردم را مپا
تا نیاید نقرست اندر دو پا
۸مرکبی را که آخرش تو ده دهی
که به شهری مانی و ویراندهی
۹ده دهش اکنون که چون شهرت نمود
تا نباید رخت در ویران گشود
۱۰ده دهش اکنون که صد بستانت هست
تا نگردی عاجز و ویرانپرست
۱۱گفت پیغامبر که جنت از اله
گر همیخواهی ز کس چیزی مخواه
۱۲چون نخواهی من کفیلم مر ترا
جنت الماوی و دیدار خدا
۱۳آن صحابی زین کفالت شد عیار
تا یکی روزی که گشته بد سوار
۱۴تازیانه از کفش افتاد راست
خود فرو آمد ز کس آنرا نخواست
۱۵آنک از دادش نیاید هیچ بد
داند و بیخواهشی خود میدهد
۱۶ور به امر حق بخواهی آن رواست
آنچنان خواهش طریق انبیاست
۱۷بد نماند چون اشارت کرد دوست
کفر ایمان شد چو کفر از بهر اوست
۱۸هر بدی که امر او پیش آورد
آن ز نیکوهای عالم بگذرد
۱۹زان صدف گر خسته گردد نیز پوست
ده مده که صد هزاران در دروست
۲۰این سخن پایان ندارد بازگرد
سوی شاه و هممزاج باز گرد
۲۱باز رو در کان چو زر دهدهی
تا رهد دستان تو از دهدهی
۲۲صورتی را چون بدل ره میدهند
از ندامت آخرش ده میدهند
۲۳توبه میآرند هم پروانهوار
باز نسیان میکشدشان سوی کار
۲۴همچو پروانه ز دور آن نار را
نور دید و بست آن سو بار را
۲۵چون بیامد سوخت پرش را گریخت
باز چون طفلان فتاد و ملح ریخت
۲۶بار دیگر بر گمان طمع سود
خویش زد بر آتش آن شمع زود
۲۷بار دیگر سوخت هم واپس بجست
باز کردش حرص دل ناسی و مست
۲۸آن زمان کز سوختن وا میجهد
همچو هندو شمع را ده میدهد
۲۹که ای رخت تابان چون ماه شبفروز
وی به صحبت کاذب و مغرورسوز
۳۰باز از یادش رود توبه و انین
کاوهن الرحمن کید الکاذبین
۳۱