گفت خواجه صبر کن با او بگو
که ازو ببریم و بدهیمش به تو
۱تا مگر این از دلش بیرون کنم
تو تماشا کن که دفعش چون کنم
۲تو دلش خوش کن بگو میدان درست
که حقیقت دختر ما جفت تست
۳ما ندانستیم ای خوش مشتری
چونک دانستیم، تو اولیتری
۴آتش ما هم درین کانون ما
لیلی آن ما و تو مجنون ما
۵تا خیال و فکر خوش بر وی زند
فکر شیرین مرد را فربه کند
۶جانور فربه شود لیک از علف
آدمی فربه ز عز است و شرف
۷آدمی فربه شود از راه گوش
جانور فربه شود از حلق و نوش
۸گفت آن خاتون ازین ننگ مهین
خود دهانم کی بجنبد اندرین
۹این چنین ژاژی چه خایم بهر او
گو بمیر آن خاین ابلیسخو
۱۰گفت خواجه نی مترس و دم دهش
تا رود علت ازو زین لطف خوش
۱۱دفع او را دلبرا بر من نویس
هل که صحت یابد آن باریکریس
۱۲چون بگفت آن خسته را خاتون چنین
مینگنجید از تبختر بر زمین
۱۳زفت گشت و فربه و سرخ و شکفت
چون گل سرخ هزاران شکر گفت
۱۴که گهی میگفت ای خاتون من
که مبادا باشد این دستان و فن
۱۵خواجه جمعیت بکرد و دعوتی
که همیسازم فرج را وصلتی
۱۶تا جماعت عشوه میدادند و گال
که ای فرج بادت مبارک اتصال
۱۷تا یقینتر شد فرج را آن سخن
علت از وی رفت کل از بیخ و بن
۱۸بعد از آن اندر شب گردک به فن
امردی را بست حنی همچو زن
۱۹پر نگارش کرد ساعد چون عروس
پس نمودش ماکیان دادش خروس
۲۰مقنعه و حلهٔ عروسان نکو
کنگ امرد را بپوشانید او
۲۱شمع را هنگام خلوت زود کشت
ماند هندو با چنان کنگ درشت
۲۲هندوک فریاد میکرد و فغان
از برون نشنید کس از دفزنان
۲۳ضرب دف و کف و نعرهٔ مرد و زن
کرد پنهان نعرهٔ آن نعرهزن
۲۴تا به روز آن هندوک را میفشارد
چون بوَد در پیش سگ انبان آرد؟
۲۵زود آوردند طاس و بوغ زفت
رسم دامادان فرج حمام رفت
۲۶رفت در حمام او رنجور جان
کون دریده همچو دلق تونیان
۲۷آمد از حمام در گردک فسوس
پیش او بنشست دختر چون عروس
۲۸مادرش آنجا نشسته پاسبان
که نباید کاو کند روز امتحان
۲۹ساعتی در وی نظر کرد از عناد
آنگهان با هر دو دستش ده بداد
۳۰گفت کس را خود مبادا اتصال
با چو تو ناخوش عروس بدفعال
۳۱روز رویت روی خاتونان تر
کیر زشتت شب بتر از کیر خر
۳۲همچنان جمله نعیم این جهان
بس خوشست از دور پیش از امتحان
۳۳مینماید در نظر از دور آب
چون روی نزدیک باشد آن سراب
۳۴گنده پیرست او و از بس چاپلوس
خویش را جلوه کند چون نو عروس
۳۵هین مشو مغرور آن گلگونهاش
نوش نیشآلودهٔ او را مچش
۳۶صبر کن کالصبر مفتاح الفرج
تا نیفتی چون فرج در صد حرج
۳۷آشکارا دانه پنهان دام او
خوش نماید ز اولت انعام او
۳۸