صوفیی آمد به سوی خانه روز
خانه یک در بود و زن با کفشدوز
۱جفت گشته با رهی خویش زن
اندر آن یک حجره از وسواس تن
۲چون بزد صوفی به جد در چاشتگاه
هر دو درماندند نه حیلت نه راه
۳هیچ معهودش نبد کو آن زمان
سوی خانه باز گردد از دکان
۴قاصدا آن روز بیوقت آن مروع
از خیالی کرد تا خانه رجوع
۵اعتماد زن بر آن کو هیچ بار
این زمان فا خانه نامد او ز کار
۶آن قیاسش راست نامد از قضا
گرچه ستارست هم بدهد سزا
۷چونک بد کردی بترس آمن مباش
زانک تخمست و برویاند خداش
۸چند گاهی او بپوشاند که تا
آیدت زان بد پشیمان و حیا
۹عهد عمر آن امیر مؤمنان
داد دزدی را به جلاد و عوان
۱۰بانگ زد آن دزد کای میر دیار
اولین بارست جرمم زینهار
۱۱گفت عمر حاش لله که خدا
بار اول قهر بارد در جزا
۱۲بارها پوشد پی اظهار فضل
باز گیرد از پی اظهار عدل
۱۳تا که این هر دو صفت ظاهر شود
آن مبشر گردد این منذر شود
۱۴بارها زن نیز این بد کرده بود
سهل بگذشت آن و سهلش مینمود
۱۵آن نمیدانست عقل پایسست
که سبو دایم ز جو ناید درست
۱۶آنچنانش تنگ آورد آن قضا
که منافق را کند مرگ فجا
۱۷نه طریق و نه رفیق و نه امان
دست کرده آن فرشته سوی جان
۱۸آنچنان کین زن در آن حجره جفا
خشک شد او و حریفش ز ابتلا
۱۹گفت صوفی با دل خود کای دو گبر
از شما کینه کشم لیکن به صبر
۲۰لیک نادانسته آرم این نفس
تا که هر گوشی ننوشد این جرس
۲۱از شما پنهان کشد کینه محق
اندک اندک همچو بیماری دق
۲۲مرد دق باشد چو یخ هر لحظه کم
لیک پندارد بهر دم بهترم
۲۳همچو کفتاری که میگیرندش و او
غرهٔ آن گفت کین کفتار کو
۲۴هیچ پنهانخانه آن زن را نبود
سمج و دهلیز و ره بالا نبود
۲۵نه تنوری که در آن پنهان شود
نه جوالی که حجاب آن شود
۲۶همچو عرصهٔ پهن روز رستخیز
نه گو و نه پشته نه جای گریز
۲۷گفت یزدان وصف این جای حرج
بهر محشر لا تری فیها عوج
۲۸