چونک تنهااش بدید آن ساده مرد
زود او قصد کنار و بوسه کرد
۱بانگ بر وی زد به هیبت آن نگار
که مرو گستاخ ادب را هوش دار
۲گفت آخر خلوتست و خلق نی
آب حاضر تشنهٔ همچون منی
۳کس نمیجنبد درینجا جز که باد
کیست حاضر کیست مانع زین گشاد
۴گفت ای شیدا تو ابله بودهای
ابلهی وز عاقلان نشنودهای
۵باد را دیدی که میجنبد بدان
بادجنبانیست اینجا بادران
۶جزو بادی که به حکم ما درست
بادبیزن تا نجنبانی نجست
۷جنبش این جزو باد ای ساده مرد
بیتو و بیبادبیزن سر نکرد
۸جنبش باد نفس کاندر لبست
تابع تصریف جان و قالبست
۹گاه دم را مدح و پیغامی کنی
گاه دم را هجو و دشنامی کنی
۱۰پس بدان احوال دیگر بادها
که ز جزوی کل میبیند نهی
۱۱باد را حق گه بهاری میکند
در دیش زین لطف عاری میکند
۱۲بر گروه عاد صرصر میکند
باز بر هودش معطر میکند
۱۳میکند یک باد را زهر سموم
مر صبا را میکند خرمقدوم
۱۴باد دم را بر تو بنهاد او اساس
تا کنی هر باد را بر وی قیاس
۱۵دم نمیگردد سخن بیلطف و قهر
بر گروهی شهد و بر قومیست زهر
۱۶مروحه جنبان پی انعام کس
وز برای قهر هر پشه و مگس
۱۷مروحهٔ تقدیر ربانی چرا
پر نباشد ز امتحان و ابتلا
۱۸چونک جزو باد دم یا مروحه
نیست الا مفسده یا مصلحه
۱۹این شمال و این صبا و این دبور
کی بود از لطف و از انعام دور
۲۰یک کف گندم ز انباری ببین
فهم کن کان جمله باشد همچنین
۲۱کل باد از برج باد آسمان
کی جهد بی مروحهٔ آن بادران
۲۲بر سر خرمن به وقت انتقاد
نه که فلاحان ز حق جویند باد
۲۳تا جدا گردد ز گندم کاهها
تا به انباری رود یا چاهها
۲۴چون بماند دیر آن باد وزان
جمله را بینی به حق لابهکنان
۲۵همچنین در طلق آن باد ولاد
گر نیاید بانگ درد آید که داد
۲۶گر نمیدانند کش راننده اوست
باد را پس کردن زاری چه خوست
۲۷اهل کشتی همچنین جویای باد
جمله خواهانش از آن رب العباد
۲۸همچنین در درد دندانها ز باد
دفع میخواهی بسوز و اعتقاد
۲۹از خدا لابهکنان آن جندیان
که بده باد ظفر ای کامران
۳۰رقعهٔ تعویذ میخواهند نیز
در شکنجهٔ طلق زن از هر عزیز
۳۱پس همه دانستهاند آن را یقین
که فرستد باد ربالعالمین
۳۲پس یقین در عقل هر داننده هست
اینک با جنبنده جنباننده هست
۳۳گر تو او را مینبینی در نظر
فهم کن آن را به اظهار اثر
۳۴تن به جان جنبد نمیبینی تو جان
لیک از جنبیدن تن جان بدان
۳۵گفت او گر ابلهم من در ادب
زیرکم اندر وفا و در طلب
۳۶گفت ادب این بود خود که دیده شد
آن دگر را خود همیدانی تو لد
۳۷