آن غریبی خانه میجست از شتاب
دوستی بردش سوی خانهٔ خراب
۱گفت او این را اگر سقفی بدی
پهلوی من مر تو را مسکن شدی
۲هم عیال تو بیاسودی اگر
در میانه داشتی حجرهٔ دگر
۳گفت آری پهلوی یاران بهست
لیک ای جان در اگر نتوان نشست
۴این همه عالم طلبکار خوشند
وز خوش تزویر اندر آتشند
۵طالب زر گشته جمله پیر و خام
لیک قلب از زر نداند چشم عام
۶پرتوی بر قلب زد خالص ببین
بی محک زر را مکن از ظن گزین
۷گر محک داری گزین کن ور نه رو
نزد دانا خویشتن را کن گرو
۸یا محک باید میان جان خویش
ور ندانی ره مرو تنها تو پیش
۹بانگ غولان هست بانگ آشنا
آشنایی که کشد سوی فنا
۱۰بانگ میدارد که هان ای کاروان
سوی من آیید نک راه و نشان
۱۱نام هر یک میبرد غول ای فلان
تا کند آن خواجه را از آفلان
۱۲چون رسد آنجا ببیند گرگ و شیر
عمر ضایع راه دور و روز دیر
۱۳چون بود آن بانگ غول آخر بگو
مال خواهم جاه خواهم و آب رو
۱۴از درون خویش این آوازها
منع کن تا کشف گردد رازها
۱۵ذکر حق کن بانگ غولان را بسوز
چشم نرگس را ازین کرکس بدوز
۱۶صبح کاذب را ز صادق وا شناس
رنگ می را باز دان از رنگ کاس
۱۷تا بود کز دیدگان هفت رنگ
دیدهای پیدا کند صبر و درنگ
۱۸رنگها بینی به جز این رنگها
گوهران بینی به جای سنگها
۱۹گوهر چه بلک دریایی شوی
آفتاب چرخپیمایی شوی
۲۰کارکن در کارگه باشد نهان
تو برو در کارگه بینش عیان
۲۱کار چون بر کارکن پرده تنید
خارج آن کار نتوانیش دید
۲۲کارگه چون جای باش عاملست
آنک بیرونست از وی غافلست
۲۳پس در آ در کارگه یعنی عدم
تا ببینی صنع و صانع را بهم
۲۴کارگه چون جای روشندیدگیست
پس برون کارگه پوشیدگیست
۲۵رو بهستی داشت فرعون عنود
لاجرم از کارگاهش کور بود
۲۶لاجرم میخواست تبدیل قدر
تا قضا را باز گرداند ز در
۲۷خود قضا بر سبلت آن حیلهمند
زیر لب میکرد هر دم ریشخند
۲۸صد هزاران طفل کشت او بیگناه
تا بگردد حکم و تقدیر اله
۲۹تا که موسی نبی ناید برون
کرد در گردن هزاران ظلم و خون
۳۰آن همه خون کرد و موسی زاده شد
وز برای قهر او آماده شد
۳۱گر بدیدی کارگاه لایزال
دست و پایش خشک گشتی ز احتیال
۳۲اندرون خانهاش موسی معاف
وز برون میکشت طفلان را گزاف
۳۳همچو صاحبنفس کو تن پرورد
بر دگر کس ظن حقدی میبرد
۳۴کین عدو و آن حسود و دشمنست
خود حسود و دشمن او آن تنست
۳۵او چو فرعون و تنش موسی او
او به بیرون میدود که کو عدو
۳۶نفسش اندر خانهٔ تن نازنین
بر دگر کس دست میخاید به کین
۳۷