کر اَمَل را دان که مرگ ما شنید
مرگ خود نشنید و نقل خود ندید
۱حرص نابیناست بیند مو بهمو
عیب خلقان و بگوید کو بهکو
۲عیب خود یک ذره چشم کور او
مینبیند گرچه هست او عیبجو
۳عور میترسد که دامانش بُرند
دامن مرد برهنه چون درند
۴مَرد دنیا مفلس است و ترسناک
هیچ او را نیست، از دزدانش باک
۵او برهنه آمد و عریان رود
وز غم دزدش جگر خون میشود
۶وقت مرگش که بود صد نوحه بیش
خنده آید جانش را زین ترس خویش
۷آن زمان داند غنی کش نیست زر
هم ذکی داند که او بُد بیهنر
۸چون کنارِ کودکی پُر از سفال
کو بر آن لرزان بود چون ربِ مال
۹گر ستانی پارهای گریان شود
پاره گر بازش دهی خندان شود
۱۰چون نباشد طفل را دانش دِثار
گریه و خندهش ندارد اعتبار
۱۱محتشم چون عاریت را مِلک دید
پس بر آن مال دروغین میطپید
۱۲خواب میبیند که او را هست مال
ترسد از دزدی که برباید جوال
۱۳چون ز خوابش بر جهاند گوشکش
پس ز ترس خویش تسخر آیدش
۱۴همچنان لرزانی این عالِمان
که بودشان عقل و علم این جهان
۱۵از پی این عاقلان ذو فنون
گفت ایزد در نُبی، لا یعلمون
۱۶هر یکی ترسان ز دزدیِ کسی
خویشتن را علم پندارد بسی
۱۷گوید او که روزگارم میبرند
خود ندارد روزگار سودمند
۱۸گوید از کارم بر آوردند خلق
غرق بیکاریست جانش تابه حلق
۱۹عور ترسان که منم دامن کشان
چون رهانم دامن از چنگالشان
۲۰صد هزاران فضل داند از علوم
جان خود را مینداند آن ظَلوم
۲۱داند او خاصیت هر جوهری
در بیان جوهر خود چون خری
۲۲که همیدانم یجوز و لایجوز
خود ندانی تو یجوزی یا عجوز
۲۳این روا و آن ناروا دانی ولیک
تو روا یا ناروایی بین تو نیک
۲۴قیمت هر کاله میدانی که چیست
قیمت خود را ندانی احمقیست
۲۵سعدها و نحسها دانستهای
ننگری سعدی تو یا ناشستهای
۲۶جان جمله علمها اینست این
که بدانی من کیم در یوم دین
۲۷آن اصول دین بدانستی ولیک
بنگر اندر اصل خود گر هست نیک
۲۸از اصولَینَت اصول خویش به
که بدانی اصل خود ای مرد مِه
۲۹