مادر شهزاده گفت از نقص عقل
شرط کفویت بود در عقل نقل
۱تو ز شح و بخل خواهی وز دها
تا ببندی پور ما را بر گدا
۲گفت صالح را گدا گفتن خطاست
کو غنی القلب از داد خداست
۳در قناعت میگریزد از تقی
نه از لیمی و کسل همچون گدا
۴قلتی کان از قناعت وز تقاست
آن ز فقر و قلت دونان جداست
۵حبهای آن گر بیابد سر نهد
وین ز گنج زر به همت میجهد
۶شه که او از حرص قصد هر حرام
میکند او را گدا گوید همام
۷گفت کو شهر و قلاع او را جهاز
یا نثار گوهر و دینار ریز
۸گفت رو هر که غم دین برگزید
باقی غمها خدا از وی برید
۹غالب آمد شاه و دادش دختری
از نژاد صالحی خوش جوهری
۱۰در ملاحت خود نظیر خود نداشت
چهرهاش تابانتر از خورشید چاشت
۱۱حسن دختر این خصالش آنچنان
کز نکویی مینگنجد در بیان
۱۲صید دین کن تا رسد اندر تبع
حسن و مال و جاه و بخت منتفع
۱۳آخرت قطار اشتر دان به ملک
در تبع دنیاش همچون پشم و پشک
۱۴پشم بگزینی شتر نبود ترا
ور بود اشتر چه قیمت پشم را
۱۵چون بر آمد این نکاح آن شاه را
با نژاد صالحان بی مرا
۱۶از قضا کمپیرکی جادو که بود
عاشق شهزادهٔ با حسن و جود
۱۷جادوی کردش عجوزهٔ کابلی
کی برد زان رشک سحر بابلی
۱۸شه بچه شد عاشق کمپیر زشت
تا عروس و آن عروسی را بهشت
۱۹یک سیه دیوی و کابولی زنی
گشت به شهزاده ناگه رهزنی
۲۰آن نودساله عجوزی گنده کس
نه خرد هشت آن ملک را و نه نس
۲۱تا به سالی بود شهزاده اسیر
بوسهجایش نعل کفش گنده پیر
۲۲صحبت کمپیر او را میدرود
تا ز کاهش نیمجانی مانده بود
۲۳دیگران از ضعف وی با درد سر
او ز سکر سحر از خود بیخبر
۲۴این جهان بر شاه چون زندان شده
وین پسر بر گریهشان خندان شده
۲۵شاه بس بیچاره شد در برد و مات
روز و شب میکرد قربان و زکات
۲۶زانک هر چاره که میکرد آن پدر
عشق کمپیرک همیشد بیشتر
۲۷پس یقین گشتش که مطلق آن سریست
چاره او را بعد از این لابه گریست
۲۸سجده میکرد او که هم فرمان تراست
غیر حق بر ملک حق فرمان کراست
۲۹لیک این مسکین همیسوزد چو عود
دست گیرش ای رحیم و ای ودود
۳۰تا ز یا رب یا رب و افغان شاه
ساحری استاد پیش آمد ز راه
۳۱