دفتر سوم
بخش ۱۷۹ - پیدا شدن روح القدس بصورت آدمی بر مریم بوقت برهنگی و غسل کردن و پناه گرفتن بحق تعالی مولانا
همچو مریم گوی پیش از فوت ملک
نقش را کالعوذ بالرحمن منک
دید مریم صورتی بس جانفزا
جانفزایی دلربایی در خلا
پیش او بر رست از روی زمین
چون مه وخورشید آن روح الامین
از زمین بر رست خوبی بینقاب
آنچنان کز شرق روید آفتاب
صورتی که یوسف ار دیدی عیان
دست از حیرت بریدی چو زنان
همچو گل پیشش برویید آن ز گل
چون خیالی که بر آرد سر ز دل
گشت بیخود مریم و در بیخودی
گفت بجهم در پناه ایزدی
زانک عادت کرده بود آن پاکجیب
در هزیمت رخت بردن سوی غیب
تا به گاه مرگ حصنی باشدش
که نیابد خصم راه مقصدش
از پناه حق حصاری به ندید
یورتگه نزدیک آن دز برگزید
چون بدید آن غمزههای عقلسوز
که ازو میشد جگرها تیردوز
شاه و لشکر حلقه در گوشش شده
خسروان هوش بیهوشش شده
زهره نی مر زهره را تا دم زند
عقل کلش چون ببیند کم زند
من چگویم که مرا در دوختهست
دمگهم را دمگه او سوختهست
دود آن نارم دلیلم من برو
دور از آن شه باطل ما عبروا
خود نباشد آفتابی را دلیل
جز که نور آفتاب مستطیل
این جلالت در دلالت صادقست
جمله ادراکات پس او سابقست
جمله ادراکات بر خرهای لنگ
او سوار باد پران چون خدنگ
گر گریزد کس نیابد گرد شه
ور گریزند او بگیرد پیش ره
جمله ادراکات را آرام نی
وقت میدانست وقت جام نی
وان دگر چون کشتی با بادبان
وآن دگر اندر تراجع هر زمان
چون شکاری مینمایدشان ز دور
جمله حمله میفزایند آن طیور
چونک ناپیدا شود حیران شوند
همچو جغدان سوی هر ویران شوند
منتظر چشمی به هم یک چشم باز
تا که پیدا گردد آن صید به ناز
مصلحت آنست تا یک ساعتی
قوتی گیرند و زور از راحتی
گر نبودی شب همه خلقان ز آز
خویشتن را سوختندی ز اهتزاز
از هوس وز حرص سود اندوختن
هر کسی دادی بدن را سوختن
شب پدید آید چو گنج رحمتی
تا رهند ازحرص خود یکساعتی
زآنک در خرجی در آن بسط و گشاد
خرج را دخلی بباید زاعتداد
گر هماره فصل تابستان بدی
سوزش خورشید در بستان شدی
منبتش را سوختی از بیخ و بن
که دگر تازه نگشتی آن کهن
گر ترشرویست آن دی مشفق است
صیف خندانست اما محرقست
کودکان خندان و دانایان ترش
غم جگر را باشد و شادی ز شش
چشم کودک همچو خر در آخُرست
چشم عاقل در حساب آخِرست
او در آخر چرب میبیند علف
وین ز قصاب آخرش بیند تلف
آن علف تلخست کین قصاب داد
بهر لحم ما ترازویی نهاد
فهم نان کردی نه حکمت ای رهی
زانچ حق گفتت کلوا من رزقه
رزق حق حکمت بود در مرتبت
کان گلوگیرت نباشد عاقبت
این دهان بستی دهانی باز شد
کو خورندهٔ لقمههای راز شد
گر ز شیر دیو تن را وابری
در فطام اوبسی نعمت خوری
در الهینامه گوید شرح این
آن حکیم غیب و فخرالعارفین
غم خور و نان غمافزایان مخور
زانک عاقل غم خورد کودک شکر
قند شادی میوهٔ باغ غمست
این فرح زخمست وآن غم مرهمست
غم چو بینی در کنارش کش به عشق
از سر ربوه نظر کن در دمشق
جنگ میکردند حمالان پریر
تو مکش تا من کشم حملش چو شیر
زانک زان رنجش همیدیدند سود
حمل را هر یک ز دیگر میربود
مزد حق کو مزد آن بیمایه کو
این دهد گنجیت مزد و آن تسو
گنج زری که چو خسپی زیر ریگ
با تو باشد ان نباشد مرده ریگ
بهر روز مرگ این دم مرده باش
تا شوی با عشق سرمد خواجهتاش
صبر میبیند ز پردهٔ اجتهاد
روی چون گلنار و زلفین مراد
غم چو آیینهست پیش مجتهد
کاندرین ضد مینماید روی ضد
بعد ضد رنج آن ضد دگر
رو دهد یعنی گشاد و کر و فر
پنجه را گر قبض باشد دایما
یا همه بسط او بود چون مبتلا
زین دو وصفش کار و مکسب منتظم
چون پر مرغ این دو حال او را مهم
چونک مریم مضطرب شد یک زمان
همچنانک بر زمین آن ماهیان
