گفت ای ناصح خمش کن چند چند
پند کم ده زانکه بس سختست بند
۱سختتر شد بند من از پند تو
عشق را نشناخت دانشمند تو
۲آن طرف که عشق میافزود درد
بوحنیفه و شافعی درسی نکرد
۳تو مکن تهدید از کشتن که من
تشنهٔ زارم به خون خویشتن
۴عاشقان را هر زمانی مردنیست
مردن عشاق خود یک نوع نیست
۵او دو صد جان دارد از جان هدی
وآن دوصد را میکند هر دم فدی
۶هر یکی جان را ستاند ده بها
از نبی خوان عشرة امثالها
۷گر بریزد خون من آن دوسترو
پایکوبان جان برافشانم برو
۸آزمودم مرگ من در زندگیست
چون رهم زین زندگی پایندگیست
۹اقتلونی اقتلونی یا ثقات
ان فی قتلی حیاتا فی حیات
۱۰یا منیر الخد یا روح البقا
اجتذب روحی وجد لی باللقا
۱۱لی حبیب حبه یشوی الحشا
لو یشا یمشی علی عینی مشی
۱۲پارسی گو گرچه تازی خوشترست
عشق را خود صد زبان دیگرست
۱۳بوی آن دلبر چو پران میشود
آن زبانها جمله حیران میشود
۱۴بس کنم، دلبر در آمد در خطاب
گوش شو والله اعلم بالصواب
۱۵چونک عاشق توبه کرد اکنون بترس
کو چو عیاران کند بر دار درس
۱۶گرچه این عاشق بخارا میرود
نه به درس و نه به استا میرود
۱۷عاشقان را شد مدرس حسن دوست
دفتر و درس و سبقشان روی اوست
۱۸خامشند و نعرهٔ تکرارشان
میرود تا عرش و تخت یارشان
۱۹درسشان آشوب و چرخ و زلزله
نه زیادات است و باب سلسله
۲۰سلسلهٔ این قوم جعد مشکبار
مسأله دورست لیکن دور یار
۲۱مسأله کیس ار بپرسد کس ترا
گو نگنجد گنج حق در کیسهها
۲۲گر دم خلع و مبارا میرود
بد مبین ذکر بخارا میرود
۲۳ذکر هر چیزی دهد خاصیتی
زانک دارد هر صفت ماهیتی
۲۴آن بخاری غصهٔ دانش نداشت
چشم بر خورشید بینش میگماشت
۲۵هرکه در خلوت به بینش یافت راه
او ز دانشها نجوید دستگاه
۲۶با جمال جان چو شد همکاسهای
باشدش ز اخبار و دانش تاسهای
۲۷دید بر دانش بود غالب فرا
زان همی دنیا بچربد عامه را
۲۸زانکه دنیا را همیبینند عین
وآن جهانی را همیدانند دین
۲۹