گفت من مستسقیم آبم کَشد
گرچه میدانم که هم آبم کُشد
۱هیچ مستسقی بنگریزد ز آب
گر دو صد بارش کند مات و خراب
۲گر بیاماسد مرا دست و شکم
عشق آب از من نخواهد گشت کم
۳گویم آنگه که بپرسند از بطون
کاشکی بحرم روان بودی درون
۴خیک اشکم گو بدر از موج آب
گر بمیرم هست مرگم مستطاب
۵من بهر جایی که بینم آب جو
رشکم آید بودمی من جای او
۶دست چون دف و شکم همچون دهل
طبل عشق آب میکوبم چو گل
۷گر بریزد خونم آن روح الامین
جرعه جرعه خون خورم همچون زمین
۸چون زمین و چون جنین خونخوارهام
تا که عاشق گشتهام این کارهام
۹شب همیجوشم در آتش همچو دیگ
روز تا شب خون خورم مانند ریگ
۱۰من پشیمانم که مکر انگیختم
از مراد خشم او بگریختم
۱۱گو بران بر جان مستم خشم خویش
عید قربان اوست و عاشق گاومیش
۱۲گاو اگر خسپد وگر چیزی خورد
بهر عید و ذبح او میپرورد
۱۳گاو موسی دان مرا جان دادهای
جزو جزوم حشر هر آزادهای
۱۴گاو موسی بود قربان گشتهای
کمترین جزوش حیات کشتهای
۱۵برجهید آن کشته ز آسیبش ز جا
در خطاب اضربوه بعضها
۱۶یا کرامی اذبحوا هذا البقر
ان اردتم حشر ارواح النظر
۱۷از جمادی مردم و نامی شدم
وز نما مردم به حیوان برزدم
۱۸مردم از حیوانی و آدم شدم
پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم
۱۹حملهٔ دیگر بمیرم از بشر
تا بر آرم از ملایک پر و سر
۲۰وز ملک هم بایدم جستن ز جو
کل شیء هالک الا وجهه
۲۱بار دیگر از ملک قربان شوم
آنچ اندر وهم ناید آن شوم
۲۲پس عدم گردم عدم چون ارغنون
گویدم که انا الیه راجعون
۲۳مرگ دان آنک اتفاق امتست
کاب حیوانی نهان در ظلمتست
۲۴همچو نیلوفر برو زین طرف جو
همچو مستسقی حریص و مرگجو
۲۵مرگ او آبست و او جویای آب
میخورد والله اعلم بالصواب
۲۶ای فسرده عاشق ننگین نمد
کو ز بیم جان ز جانان میرمد
۲۷سوی تیغ عشقش ای ننگ زنان
صد هزاران جان نگر دستکزنان
۲۸جوی دیدی کوزه اندر جوی ریز
آب را از جوی کی باشد گریز
۲۹آب کوزه چون در آب جو شود
محو گردد در وی و جو او شود
۳۰وصف او فانی شد و ذاتش بقا
زین سپس نه کم شود نه بدلقا
۳۱خویش را بر نخل او آویختم
عذر آن را که ازو بگریختم
۳۲