دزد قهرخواجه کرد و زر کشید
او بدان مشغول خود والی رسید
۱گر ز خواجه آن زمان بگریختی
کی برو والی حشر انگیختی
۲قاهری دزد مقهوریش بود
زانک قهر او سر او را ربود
۳غالبی بر خواجه دام او شود
تا رسد والی و بستاند قود
۴ای که تو بر خلق چیره گشتهای
در نبرد و غالبی آغشتهای
۵آن به قاصد منهزم کردستشان
تا ترا در حلقه میآرد کشان
۶هین عنان در کش پی این منهزم
در مران تا تو نگردی منخزم
۷چون کشانیدت بدین شیوه به دام
حمله بینی بعد از آن اندر زحام
۸عقل ازین غالب شدن کی گشت شاد
چون درین غالب شدن دید او فساد
۹تیزچشم آمد خرد بینای پیش
که خدایش سرمه کرد از کحل خویش
۱۰گفت پیغامبر که هستند از فنون
اهل جنت در خصومتها زبون
۱۱از کمال حزم و سؤ الظن خویش
نه ز نقص و بد دلی و ضعف کیش
۱۲در فره دادن شنیده در کمون
حکمت لولا رجال مومنون
۱۳دستکوتاهی ز کفار لعین
فرض شد بهر خلاص مؤمنین
۱۴قصهٔ عهد حدیبیه بخوان
کف ایدیکم تمامت زان بدان
۱۵نیز اندر غالبی هم خویش را
دید او مغلوب دام کبریا
۱۶زان نمیخندم من از زنجیرتان
که بکردم ناگهان شبگیرتان
۱۷زان همیخندم که با زنجیر و غل
میکشمتان سوی سروستان و گل
۱۸ای عجب کز آتش بیزینهار
بسته میآریمتان تا سبزهزار
۱۹از سوی دوزخ به زنجیر گران
میکشمتان تا بهشت جاودان
۲۰هر مقلد را درین ره نیک و بد
همچنان بسته به حضرت میکشد
۲۱جمله در زنجیر بیم و ابتلا
میروند این ره بغیر اولیا
۲۲میکشند این راه را بیگاروار
جز کسانی واقف از اسرار کار
۲۳جهد کن تا نور تو رخشان شود
تا سلوک و خدمتت آسان شود
۲۴کودکان را میبری مکتب به زور
زانک هستند از فواید چشمکور
۲۵چون شود واقف به مکتب میدود
جانش از رفتن شکفته میشود
۲۶میرود کودک به مکتب پیچ پیچ
چون ندید از مزد کار خویش هیچ
۲۷چون کند در کیسه دانگی دستمزد
آنگهان بیخواب گردد شب چو دزد
۲۸جهد کن تا مزد طاعت در رسد
بر مطیعان آنگهت آید حسد
۲۹ائتیا کرها مقلد گشته را
ائتیا طوعا صفا بسرشته را
۳۰این محب حق ز بهر علتی
و آن دگر را بی غرض خود خلتی
۳۱این محب دایه لیک از بهر شیر
و آن دگر دل داده بهر این ستیر
۳۲طفل را از حسن او آگاه نه
غیر شیر او را ازو دلخواه نه
۳۳و آن دگر خود عاشق دایه بود
بی غرض در عشق یکرایه بود
۳۴پس محب حق باومید و بترس
دفتر تقلید میخواند بدرس
۳۵و آن محب حق ز بهر حق کجاست
که ز اغراض و ز علتها جداست
۳۶گر چنین و گر چنان چون طالبست
جذب حق او را سوی حق جاذبست
۳۷گر محب حق بود لغیره
کی ینال دائما من خیره
۳۸یا محب حق بود لعینه
لاسواه خائفا من بینه
۳۹هر دو را این جست و جوها زان سریست
این گرفتاری دل زان دلبریست
۴۰