ساحران را نه که فرعون لعین
کرد تهدیدِ سیاست بر زمین
۱که بِبُرم دست و پاتان از خلاف
پس در آویزم، ندارمتان معاف
۲او همیپنداشت کایشان در همان
وهم و تخویفند و وسواس و گمان
۳که بودشان لرزه و تخویف و ترس
از توهمها و تهدیدات نفس
۴او نمیدانست کایشان رستهاند
بر دریچهٔ نور دل بنشستهاند
۵این جهان خوابست اندر ظن مهایست
گر رود درخواب دستی باک نیست
۶گر بخواب اندر سرت ببرید گاز
هم سرت بر جاست و هم عمرت دراز
۷گر ببینی خواب در خود را دو نیم
تندرستی چون بخیزی، نی سقیم
۸حاصل اندر خواب نقصان بدن
نیست باک و نه دوصد پاره شدن
۹این جهان را که بهصورت قایمست
گفت پیغامبر که حلم نایمست
۱۰از ره تقلید تو کردی قبول
سالکان این دیده پیدا بی رسول
۱۱روز در خوابی مگو کین خواب نیست
سایه فرعست اصل جز مهتاب نیست
۱۲خواب و بیداریت آن دان ای عضد
که ببیند خفته کو در خواب شد
۱۳او گمان برده که این دم خفتهام
بیخبر زان کوست درخواب دوم
۱۴هاون گردون اگر صد بارشان
خُرد کوبد اندرین گلزارشان
۱۵اصل این ترکیب را چون دیدهاند
از فروع وهم کم ترسیدهاند
۱۶سایهٔ خود را ز خود دانستهاند
چابک و چُست و گش و بر جستهاند
۱۷کوزهگر گر کوزهای را بشکند
چون بخواهد باز خود قایم کند
۱۸کور را هر گام باشد ترسِ چاه
با هزاران ترس میآید بهراه
۱۹مردِ بینا دید عرضِ راه را
پس بداند او مغاک و چاه را
۲۰پا و زانواَش نلرزد هر دمی
رو تُرُش کی دارد او از هر غمی
۲۱خیز فرعونا که ما آن نیستیم
که بههر بانگی و غولی بیستیم
۲۲خرقهٔ ما را بِدَر، دوزنده هست
ورنه ما را خود برهنهتر به است
۲۳بی لباس این خوب را اندر کنار
خوش در آریم ای عدوِّ نابکار
۲۴خوشتر از تجرید از تن وز مزاج
نیست ای فرعون بی الهام گیج
۲۵