زانکه پیلم دید هندُستان به خواب
از خراج اومید بُر دِه شد خراب
۱کَیفَ یَأتِی النَّظمُ لی وَالقافِیَه
بَعدَ ما ضاعَت أُصولُ العافِیَه
۲ما جُنُونٌ واحِدٌ لی فی الشُّجُون
بَل جُنونٌ فی جُنونٍ فی جُنون
۳ذابِ جِسمی مِن إِشاراتِ الکُنَی
مُنذُ عایَنتُ البَقاءَ فی الفَنا
۴ای ایاز از عشقِ تو گشتم چو موی
ماندم از قصّه تو قصّهٔ من بگوی
۵بس فسانهٔ عشقِ تو خواندم به جان
تو مرا که افسانه گشتَستم بخوان
۶خود تو میخوانی نه من ای مُقتَدی
من کُهِ طورم تو موسی وین صدا
۷کوهِ بیچاره چه داند گفت چیست
زانکه موسی میبداند کُه تهیست
۸کوه میداند به قدرِ خویشتن
اندکی دارد ز لطفِ روح تن
۹تن چو اصطرلاب باشد ز احتساب
آیتی از روحِ همچون آفتاب
۱۰آن منجّم چون نباشد چشمتیز
شرط باشد مَردِ اصطرلابریز
۱۱تا صطرلابی کند از بهرِ او
تا بَرَد از حالتِ خورشید بو
۱۲جان کز اصطرلاب جوید او صواب
چه قَدَر داند ز چرخ و آفتاب
۱۳تو که ز اصطرلاب دیده بنگری
در جهان دیدن یقین بس قاصری
۱۴تو جهان را قدرِ دیده دیدهای
کو جهان سَبلت چرا مالیدهای
۱۵عارفان را سرمهای هست آن بجوی
تا که دریا گردد این چشم چو جوی
۱۶ذرهای از عقل و هوش ار با مَنَست
این چه سودا و پریشان گفتنست
۱۷چونکه مغزِ من ز عقل و هُش تهیست
پس گناهِ من درین تخلیط چیست
۱۸نه گناه او راست که عقلم ببُرد
عقلِ جملهٔ عاقلان پیشش بمُرد
۱۹یا مُجیرَ العَقلِ فَتّانِ الحِجَی
ما سِواکَ لِلعُقُولِ مُرتَجَی
۲۰ما اشتَهَیتُ العَقلَ مُذ جَنَّنتَنی
ما حَسَدتُ الحُسنَ مُذ زَیَّنتَنی
۲۱هَل جُنُونی فی هَواکَ مُستَطاب
قُل بَلی واللهُ یَجزِیکَ الثَّواب
۲۲گر به تازی گوید او ور پارسی
گوش و هوشی کو که در فهمش رسی
۲۳بادهٔ او درخورِ هر هوش نیست
حلقهٔ او سخرهٔ هر گوش نیست
۲۴بارِ دیگر آمدم دیوانهوار
رو رو ای جان زود زنجیری بیار
۲۵غیرِ آن زنجیرِ زلفِ دلبرم
گر دو صد زنجیر آری بر دَرَم
۲۶