آن ایاز از زیرکی انگیخته
پوستین و چارقش آویخته
۱میرود هر روز در حُجرهٔ خلا
چارقت اینست مَنگَر در عُلا
۲شاه را گفتند او را حُجرهایست
اندر آنجا زرّ و سیم و خُمرهایست
۳راه میندهد کسی را اندرو
بَسته میدارد همیشه آن دَر او
۴شاه فرمود ای عَجَب آن بنده را
چیست خود پنهان و پوشیده ز ما
۵پس اشارت کرد میری را که رو
نیمشب بُگشای و اندر حُجره شو
۶هر چه یابی مَر تُرا یغماش کن
سِرِّ او را بر ندیمان فاش کن
۷با چنین اکرام و لطفِ بیعدد
از لئیمی سیم و زر پنهان کُنَد
۸مینماید او وفا و عشق و جوش
وانگه او گندمنمای جوفروش
۹هر که اندر عشق یابد زندگی
کفر باشد پیشِ او جز بندگی
۱۰نیمشب آن میر با سی معتمد
در گشادِ حجرهٔ او رای زد
۱۱مَشعَله بر کرده چندین پهلوان
جانبِ حُجره روانه شادمان
۱۲که امرِ سلطانست بر حُجره زنیم
هر یکی هَمیانِ زر در کِش کنیم
۱۳آن یکی میگفت هی چه جای زر
از عقیق و لعل گوی و از گُهَر
۱۴خاصِ خاصِ مَخزنِ سلطان ویست
بلکه اکنون شاه را خود جان ویست
۱۵چه مَحَل دارد به پیشِ این عشیق
لعل و یاقوت و زمرّد یا عقیق
۱۶شاه را بر وی نبودی بَد گمان
تَسخَری میکرد بَهرِ امتحان
۱۷پاک میدانستش از هر غِشّ و غِل
باز از وَهمَش همیلرزید دل
۱۸که مبادا کین بُوَد خسته شود
من نخواهم که بَرو خجلت رود
۱۹این نکردست او و گر کرد او رواست
هر چه خواهد گو بکن محبوبِ ماست
۲۰هر چه محبوبم کند من کردهام
او منم من او چه گر در پردهام
۲۱باز گفتی دور از آن خو و خصال
این چنین تخلیط ژاژست و خیال
۲۲از ایاز این خود محالست و بعید
کو یکی دریاست قعرش ناپدید
۲۳هفت دریا اندرو یک قطرهای
جملهٔ هستی ز موجش چَکرهای
۲۴جمله پاکیها از آن دریا بَرند
قطرههایش یک به یک میناگرند
۲۵شاهِ شاهانست و بلکه شاهساز
وز برای چشمِ بد نامش ایاز
۲۶چشمهای نیک هم بر وی بَدست
از رهِ غیرت که حُسنَش بیحَدست
۲۷یک دهان خواهم به پهنای فَلک
تا بگویم وصفِ آن رشکِ مَلَک
۲۸ور دهان یابم چنین و صد چنین
تَنگ آید در فغانِ این حَنین
۲۹این قَدَر گر هم نگویم ای سَنَد
شیشهٔ دل از ضعیفی بشکند
۳۰شیشهٔ دل را چو نازک دیدهام
بَهرِ تسکین بس قبا بدریدهام
۳۱من سَرِ هر ماه سه روز ای صنم
بیگمان باید که دیوانه شوم
۳۲هین که امروز اوّلِ سه روزه است
روزِ پیروزست نه پیروزه است
۳۳هر دلی که اندرِ غم شه میبُوَد
دَم به دَم او را سَرِ مَه میبَوُد
۳۴قصهٔ محمود و اوصافِ ایاز
چون شدم دیوانه رفت اکنون ز ساز
۳۵