اندرین بود او که شیخ نامدار
زود پیش افتاد بر شیری سوار
۱شیر غران هیزمش را میکشید
بر سر هیزم نشسته آن سعید
۲تازیانهش مار نر بود از شرف
مار را بگرفته چون خرزن به کف
۳تو یقین میدان که هر شیخی که هست
هم سواری میکند بر شیر مست
۴گرچه آن محسوس و این محسوس نیست
لیک آن بر چشم جان ملبوس نیست
۵صد هزاران شیر زیر رانشان
پیش دیدهٔ غیبدان هیزمکشان
۶لیک یک یک را خدا محسوس کرد
تا که بیند نیز او که نیست مرد
۷دیدش از دور و بخندید آن خدیو
گفت آن را مشنو ای مفتون دیو
۸از ضمیر او بدانست آن جلیل
هم ز نور دل بلی نعم الدلیل
۹خواند بر وی یک به یک آن ذوفنون
آنچ در ره رفت بر وی تا کنون
۱۰بعد از آن در مشکل انکار زن
بر گشاد آن خوشسراینده دهن
۱۱کان تحمل از هوای نفس نیست
آن خیال نفس تست آنجا مَایست
۱۲گرنه صبرم میکشیدی بار زن
کی کشیدی شیر نر بیگار من
۱۳اشتران بختییم اندر سبق
مست و بیخود زیر محملهای حق
۱۴من نیم در امر و فرمان نیمخام
تا بیندیشم من از تشنیع عام
۱۵عام ما و خاص ما فرمان اوست
جان ما بر رو دوان جویان اوست
۱۶فردی ما جفتی ما نَز هواست
جان ما چون مهره در دست خداست
۱۷ناز آن ابله کشیم و صد چو او
نه ز عشق رنگ و نه سودای بو
۱۸این قدر خود درس شاگردان ماست
کر و فر ملحمهٔ ما تا کجاست
۱۹تا کجا آنجا که جا را راه نیست
جز سنابرق مه الله نیست
۲۰از همه اوهام و تصویرات دور
نور نور نور نور نور نور
۲۱بهر تو ار پست کردم گفت و گو
تا بسازی با رفیق زشتخو
۲۲تا کشی خندان و خوش بار حرج
از پی الصبر مفتاح الفرج
۲۳چون بسازی با خسی این خسان
گردی اندر نور سنتها رسان
۲۴که انبیا رنج خسان بس دیدهاند
از چنین ماران بسی پیچیدهاند
۲۵چون مراد و حکم یزدان غفور
بود در قدمت تجلی و ظهور
۲۶بی ز ضدی ضد را نتوان نمود
وان شه بیمثل را ضدی نبود
۲۷