گفت بهلول آن یکی درویش را
چونی ای درویش؟ واقف کن مرا
۱گفت «چون باشد کسی که جاودان
بر مراد او رود کار جهان
۲سیل و جوها بر مراد او روند
اختران زان سان که خواهد آن شوند
۳زندگی و مرگ، سرهنگان او
بر مراد او روانه کو بهکو
۴هر کجا خواهد فرستد تعزیت
هر کجا خواهد ببخشد تهنیت
۵سالکان راه هم بر گام او
ماندگان از راه هم در دام او
۶هیچ دندانی نخندد در جهان
بی رضا و امر آن فرمانروان»
۷گفت «ای شه راست گفتی همچنین
در فر و سیمای تو پیداست این
۸این و صد چندینی ای صادق ولیک
شرح کن این را بیان کن نیک نیک
۹آنچنانکه فاضل و مرد فضول
چون به گوش او رسد، آرد قبول
۱۰آنچنانش شرح کن اندر کلام
که از آن هم بهره یابد عقل عام
۱۱ناطق کامل چو خوانپاشی بود
خوانش بر هر گونهٔ آشی بود
۱۲که نماند هیچ مهمان بینوا
هر کسی یابد غذای خود جدا
۱۳همچو قرآن که بهمعنی هفت توست
خاص را و عام را مَطعَم دروست»
۱۴گفت «این باری یقین شد پیش عام
که جهان در امر یزدان است رام
۱۵هیچ برگی در نیفتد از درخت
بی قضا و حکم آن سلطان بخت
۱۶از دهان لقمه نشد سوی گلو
تا نگوید لقمه را حق که اُدخُلوا
۱۷میل و رغبت کان زمام آدمیست
جنبش آنْ رامِ امرِ آن غنیست
۱۸در زمینها و آسمانها ذرهای
پر نجنباند نگردد پرهای
۱۹جز به فرمان قدیم نافذش
شرح نتوان کرد و جلدی نیست خوش
۲۰کی شمرد برگ درختان را تمام؟
بینهایت کی شود در نطق رام؟
۲۱این قدر بشنو که چون کلی کار
مینگردد جز بهامرِ کردگار
۲۲چون قضای حق رضای بنده شد
حکم او را بندهٔ خواهنده شد
۲۳بی تکلف، نه پی مزد و ثواب
بلک طبع او چنین شد مُستطاب
۲۴زندگیِ خود نخواهد بهر خوذ
نه پی ذوقی حیات مُسْتَلذ
۲۵هرکجا امر قدم را مسلکیست
زندگی و مردگی پیشش یکیست
۲۶بهر یزدان میزید نه بهر گنج
بهر یزدان میمُرد نه از خوف رنج
۲۷هست ایمانش برای خواست او
نه برای جنت و اشجار و جو
۲۸تَرک کفرش هم برای حق بود
نه ز بیم آنکه در آتش رود
۲۹این چنین آمد ز اصل، آن خوی او
نه ریاضت، نه به جستوجوی او
۳۰آنگهان خندد که او بیند رضا
همچو حلوای شکر او را قضا
۳۱بندهای کِش خوی و خلقت این بود
نه جهان بر امر و فرمانش رود؟
۳۲پس چرا لابه کند او یا دعا؟
که بگردان ای خداوند این قضا
۳۳مرگ او و مرگ فرزندان او
بهر حق پیشش چو حلوا در گلو
۳۴نزع فرزندان بَرِ آن باوفا
چون قطایف پیش شیخ بینوا
۳۵پس چرا گوید دعا الا مگر
در دعا بیند رضای دادگر
۳۶آن شفاعت و آن دعا نه از رَحْم خود
میکند آن بندهٔ صاحب رشد
۳۷رحم خود را او همان دم سوختهست
که چراغ عشق حق افروختهست
۳۸دوزخ اوصاف او عشقست و او
سوخت مر اوصاف خود را مو بهمو
۳۹هر طروقی این فروقی کی شناخت؟
جز دقوقی تا درین دولت بتاخت
۴۰