از قضا موشی و چغزی با وفا
بر لب جو گشته بودند آشنا
۱هر دو تن مربوط میقاتی شدند
هر صباحی گوشهای میآمدند
۲نرد دل با همدگر میباختند
از وساوس سینه میپرداختند
۳هر دو را دل از تلاقی متسع
همدگر را قصهخوان و مستمع
۴رازگویان با زبان و بیزبان
الجماعه رحمه را تاویل دان
۵آن اشر چون جفت آن شاد آمدی
پنج ساله قصهاش یاد آمدی
۶جوش نطق از دل نشان دوستیست
بستگی نطق از بیالفتیست
۷دل که دلبر دید کی ماند ترش
بلبلی گل دید کی ماند خمش
۸ماهی بریان ز آسیب خضر
زنده شد در بحر گشت او مستقر
۹یار را با یار چون بنشسته شد
صد هزاران لوح سر دانسته شد
۱۰لوح محفوظ است پیشانی یار
راز کونینش نماید آشکار
۱۱هادی راهست یار اندر قدوم
مصطفی زین گفت اصحابی نجوم
۱۲نجم اندر ریگ و دریا رهنماست
چشم اندر نجم نه کو مقتداست
۱۳چشم را با روی او میدار جفت
گرد منگیزان ز راه بحث و گفت
۱۴زانک گردد نجم پنهان زان غبار
چشم بهتر از زبان با عثار
۱۵تا بگوید او که وحیستش شعار
کان نشاند گرد و ننگیزد غبار
۱۶چون شد آدم مظهر وحی و وداد
ناطقهٔ او علم الاسما گشاد
۱۷نام هر چیزی چنانک هست آن
از صحیفهٔ دل روی گشتش زبان
۱۸فاش میگفتی زبان از ریتش
جمله را خاصیت و ماهیتش
۱۹آنچنان نامی که اشیا را سزد
نه چنانک حیز را خواند اسد
۲۰نوح نهصد سال در راه سوی
بود هر روزیش تذکیر نوی
۲۱لعل او گویا ز یاقوت القلوب
نه رساله خوانده نه قوت القلوب
۲۲وعظ را ناموخته هیچ از شروح
بلک ینبوع کشوف و شرح روح
۲۳زان میی کان می چو نوشیده شود
آب نطق از گنگ جوشیده شود
۲۴طفل نوزاده شود حبر فصیح
حکمت بالغ بخواند چون مسیح
۲۵از کهی که یافت زان می خوشلبی
صد غزل آموخت داود نبی
۲۶جمله مرغان ترک کرده چیک چیک
همزبان و یار داود ملیک
۲۷چه عجب که مرغ گردد مست او
هم شنود آهن ندای دست او
۲۸صرصری بر عاد قتالی شده
مر سلیمان را چو حمالی شده
۲۹صرصری میبرد بر سر تخت شاه
هر صباح و هر مسا یک ماهه راه
۳۰هم شده حمال و هم جاسوس او
گفت غایب را کنان محسوس او
۳۱باد دم که گفت غایب یافتی
سوی گوش آن ملک بشتافتی
۳۲که فلانی این چنین گفت این زمان
ای سلیمان مه صاحبقران
۳۳