ورچه عقلت هست با عقل دگر
یار باش و مشورت کن ای پدر
۱با دو عقل از بس بلاها وا رهی
پای خود بر اوج گردونها نهی
۲دیو گر خود را سلیمان نام کرد
ملک برد و مملکت را رام کرد
۳صورت کار سلیمان دیده بود
صورت اندر سر دیوی مینمود
۴خلق گفتند این سلیمان بیصفاست
از سلیمان تا سلیمان فرقهاست
۵او چو بیداریست این همچون وسن
همچنانک آن حسن با این حسن
۶دیو میگفتی که حق بر شکل من
صورتی کردست خوش بر اهرمن
۷دیو را حق صورت من داده است
تا نیندازد شما را او بشست
۸گر پدید آید به دعوی زینهار
صورت او را مدارید اعتبار
۹دیوشان از مکر این میگفت لیک
مینمود این عکس در دلهای نیک
۱۰نیست بازی با ممیز خاصه او
که بود تمییز و عقلش غیبگو
۱۱هیچ سحر و هیچ تلبیس و دغل
مینبندد پرده بر اهل دول
۱۲پس همی گفتند با خود در جواب
بازگونه میروی ای کژ خطاب
۱۳بازگونه رفت خواهی همچنین
سوی دوزخ اسفل اندر سافلین
۱۴او اگر معزول گشتست و فقیر
هست در پیشانیش بدر منیر
۱۵تو اگر انگشتری را بردهای
دوزخی چون زمهریر افسردهای
۱۶ما ببوش و عارض و طاق و طرنب
سر کجا که خود همی ننهیم سنب
۱۷ور به غفلت ما نهیم او را جبین
پنجهٔ مانع برآید از زمین
۱۸که منه آن سر مرین سر زیر را
هین مکن سجده مرین ادبار را
۱۹کردمی من شرح این بس جانفزا
گر نبودی غیرت و رشک خدا
۲۰هم قناعت کن تو بپذیر این قدر
تا بگویم شرح این وقتی دگر
۲۱نام خود کرده سلیمان نبی
رویپوشی میکند بر هر صبی
۲۲در گذر از صورت و از نام خیز
از لقب وز نام در معنی گریز
۲۳پس بپرس از حد او وز فعل او
در میان حد و فعل او را بجو
۲۴