ای ایاز این مهرها بر چارقی
چیست آخر همچو بر بت عاشقی
۱همچو مجنون از رخ لیلی خویش
کردهای تو چارقی را دین و کیش
۲با دو کهنه مهر جان آمیخته
هر دو را در حجرهای آویخته
۳چند گویی با دو کهنه نو سخن
در جمادی میدمی سر کهن
۴چون عرب با ربع و اطلال ای ایاز
میکشی از عشق گفت خود دراز
۵چارقت ربع کدامین آصفست
پوستین گویی که کرتهٔ یوسفست
۶همچو ترسا که شمارد با کشش
جرم یکساله زنا و غل و غش
۷تا بیامرزد کشش زو آن گناه
عفو او را عفو داند از اله
۸نیست آگه آن کشش از جرم و داد
لیک بس جادوست عشق و اعتقاد
۹دوستی و وهم صد یوسف تند
اسحر از هاروت و ماروتست خود
۱۰صورتی پیدا کند بر یاد او
جذب صورت آردت در گفت و گو
۱۱راز گویی پیش صورت صد هزار
آن چنان که یار گوید پیش یار
۱۲نه بدانجا صورتی نه هیکلی
زاده از وی صد الست و صد بلی
۱۳آن چنان که مادری دلبردهای
پیش گور بچهٔ نومردهای
۱۴رازها گوید به جد و اجتهاد
مینماید زنده او را آن جماد
۱۵حی و قایم داند او آن خاک را
چشم و گوشی داند او خاشاک را
۱۶پیش او هر ذرهٔ آن خاک گور
گوش دارد هوش دارد وقت شور
۱۷مستمع داند به جد آن خاک را
خوش نگر این عشق ساحرناک را
۱۸آنچنان بر خاک گور تازه او
دمبدم خوش مینهد با اشک رو
۱۹که بوقت زندگی هرگز چنان
روی ننهادست بر پور چو جان
۲۰از عزا چون چند روزی بگذرد
آتش آن عشق او ساکن شود
۲۱عشق بر مرده نباشد پایدار
عشق را بر حی جانافزای دار
۲۲بعد از آن زان گور خود خواب آیدش
از جمادی هم جمادی زایدش
۲۳زانک عشق افسون خود بربود و رفت
ماند خاکستر چو آتش رفت تفت
۲۴آنچ بیند آن جوان در آینه
پیر اندر خشت میبیند همه
۲۵پیر عشق تست نه ریش سپید
دستگیر صد هزاران ناامید
۲۶عشق صورتها بسازد در فراق
نامصور سر کند وقت تلاق
۲۷که منم آن اصل اصل هوش و مست
بر صور آن حسن عکس ما بدست
۲۸پردهها را این زمان برداشتم
حسن را بیواسطه بفراشتم
۲۹زانک بس با عکس من در بافتی
قوت تجرید ذاتم یافتی
۳۰چون ازین سو جذبهٔ من شد روان
او کشش را مینبیند در میان
۳۱مغفرت میخواهد از جرم و خطا
از پس آن پرده از لطف خدا
۳۲چون ز سنگی چشمهای جاری شود
سنگ اندر چشمه متواری شود
۳۳کس نخواهد بعد از آن او را حجر
زانک جاری شد از آن سنگ آن گهر
۳۴کاسهها دان این صور را واندرو
آنچ حق ریزد بدان گیرد علو
۳۵