ابلهان گفتند مجنون را ز جهل
حسن لیلی نیست چندان، هست سهل
۱بهتر از وی صد هزاران دلربا
هست همچون ماه اندر شهر ما
۲گفت صورت کوزه است و حسن می
می خدایم میدهد از نقش وی
۳مر شما را سرکه داد از کوزهاش
تا نباشد عشق اوتان گوش کَش
۴از یکی کوزه دهد زهر و عسل
هر یکی را دست حق عز و جل
۵کوزه میبینی ولیکن آن شراب
روی ننماید به چشم ناصواب
۶قاصِراتُ الطَّرف، باشد ذوق جان
جز به خصم خود بننماید نشان
۷قاصِراتُ الطَّرف، آمد آن مدام
وین حجابِ ظرفها همچون خِیام
۸هست دریا خیمهای در وی حیات
بَطّ را، لیکن کلاغان را مَمات
۹زهر باشد مار را هم قوت و برگ
غیر او را زهر او دردست و مرگ
۱۰صورت هر نعمتی و محنتی
هست این را دوزخ، آن را جَنّتی
۱۱پس همه اجسام و اَشیا تُبْصِرون
واندرو قُوتست و سَم، لاتُبْصِرون
۱۲هست هر جسمی چو کاسه و کوزهای
اندرو هم قوت و هم دلسوزهای
۱۳کاسه پیدا اندرو پنهان رَغَد
طاعِمش داند کزان چه میخورد
۱۴صورت یوسف چو جامی بود خوب
زان پدر میخورد صد بادهٔ طَروب
۱۵باز اِخْوان را از آن زهراب بود
کان در ایشان خشم و کینه میفزود
۱۶باز از وی مر زلیخا را سَکَر
میکشید از عشق، افیونی دگر
۱۷غیر آنچ بود مر یعقوب را
بود از یوسف غذا آن خوب را
۱۸گونهگونه شربت و کوزه یکی
تا نمانَد در می غیبت شکی
۱۹باده از غیبست و کوزه زین جهان
کوزه پیدا باده در وی بس نهان
۲۰بس نهان از دیدهٔ نامحرمان
لیک بر محرم هویدا و عَیان
۲۱یا إلهی سُکِّرَتْ أَبْصارُنا
فَاعْفُ عَنّا أُثْقِلَتْ أَوزارُنا
۲۲یا خَفیّاً قَدْ مَلَأْتَ الْخافِقَین
قَدْ عَلَوتَ فَوقَ نُورِ الْمَشْرِقَین
۲۳أَنْتَ سِرٌّ کاشِفٌ أَسْرارِنا
أَنْتَ فَجْرٌ مُفْجِرٌ أَنْهارِنا
۲۴یا خَفِیَّ الذّاتِ مَحْسوسَ الْعَطا
أَنْتَ کَالماءِ وَ نَحْنُ کَالرَّحا
۲۵أَنْتَ کَالرِّیحِ وَ نَحْنُ کَالْغُبار
تَخْتَفِی الرِّیحُ وَ غَبْراها جَهار
۲۶تو بهاری ما چو باغ سبزِ خَوش
او نهان و آشکارا بخششش
۲۷تو چو جانی ما مثال دست و پا
قبض و بسط دست از جان شد روا
۲۸تو چو عقلی ما مثال این زبان
این زبان از عقل دارد این بیان
۲۹تو مثال شادی و ما خندهایم
که نتیجهٔ شادی فرخندهایم
۳۰جنبش ما هر دمی خود اَشْهَدست
که گواهِ ذُوالْجَلالِ سَرمَدَست
۳۱گردش سنگ آسیا در اضطراب
اَشْهَد آمد بر وجودِ جویِ آب
۳۲ای برون از وَهْم و قال و قیل من
خاک بر فرق من و تمثیل من
۳۳بنده نَشْکیبد ز تصویر خوشَت
هر دمت گوید که جانم مَفْرَشَت
۳۴همچو آن چوپان که میگفت ای خدا
پیش چوپان و مُحِبِّ خود بیا
۳۵تا شپش جویم من از پیراهنت
چارقت دوزم ببوسم دامنت
۳۶کس نبودش در هوا و عشق، جفت
لیک قاصِر بود از تسبیح و گفت
۳۷عشق او خرگاه بر گردون زده
جان سگ خرگاه آن چوپان شده
۳۸چونک بحر عشق یزدان جوش زد
بر دل او زد، ترا بر گوش زد
۳۹