بود امیری خوش دلی میبارهای
کهف هر مخمور و هر بیچارهای
۱مشفقی مسکیننوازی عادلی
جوهری زربخششی دریادلی
۲شاه مردان و امیرالمؤمنین
راهبان و رازدان و دوستبین
۳دور عیسی بود و ایام مسیح
خلق دلدار و کمآزار و ملیح
۴آمدش مهمان بناگاهان شبی
هم امیری جنس او خوشمذهبی
۵باده میبایستشان در نظم حال
باده بود آن وقت ماذون و حلال
۶بادهشان کم بود و گفتا ای غلام
رو سبو پر کن به ما آور مدام
۷از فلان راهب که دارد خمر خاص
تا ز خاص و عام یابد جان خلاص
۸جرعهای زان جام راهب آن کند
که هزاران جره و خمدان کند
۹اندر آن می مایهٔ پنهانی است
آنچنان که اندر عبا سلطانی است
۱۰تو بدلق پارهپاره کم نگر
که سیه کردند از بیرون زر
۱۱از برای چشم بد مردود شد
وز برون آن لعل دودآلود شد
۱۲گنج و گوهر کی میان خانههاست
گنجها پیوسته در ویرانههاست
۱۳گنج آدم چون بویران بد دفین
گشت طینش چشمبند آن لعین
۱۴او نظر میکرد در طین سست سست
جان همیگفتش که طینم سد تست
۱۵دو سبو بستد غلام و خوش دوید
در زمان در دیر رهبانان رسید
۱۶زر بداد و بادهٔ چون زر خرید
سنگ داد و در عوض گوهر خرید
۱۷بادهای که آن بر سر شاهان جهد
تاج زر بر تارک ساقی نهد
۱۸فتنهها و شورها انگیخته
بندگان و خسروان آمیخته
۱۹استخوانها رفته جمله جان شده
تخت و تخته آن زمان یکسان شده
۲۰وقت هشیاری چو آب و روغنند
وقت مستی همچو جان اندر تنند
۲۱چون هریسه گشته آنجا فرق نیست
نیست فرقی کاندر آنجا غرق نیست
۲۲این چنین باده همیبرد آن غلام
سوی قصر آن امیر نیکنام
۲۳پیشش آمد زاهدی غم دیدهای
خشک مغزی در بلا پیچیدهای
۲۴تن ز آتشهای دل بگداخته
خانه از غیر خدا پرداخته
۲۵گوشمال محنت بیزینهار
داغها بر داغها چندین هزار
۲۶دیده هر ساعت دلش در اجتهاد
روز و شب چفسیده او بر اجتهاد
۲۷سال و مه در خون و خاک آمیخته
صبر و حلمش نیمشب بگریخته
۲۸گفت زاهد در سبوها چیست آن
گفت باده گفت آن کیست آن
۲۹گفت آن آن فلان میر اجل
گفت طالب را چنین باشد عمل
۳۰طالب یزدان و آنگه عیش و نوش
بادهٔ شیطان و آنگه نیم هوش
۳۱هوش تو بی می چنین پژمرده است
هوشها باید بر آن هوش تو بست
۳۲تا چه باشد هوش تو هنگام سکر
ای چو مرغی گشته صید دام سکر
۳۳