پس ایاز مهرافزا بر جهید
پیش تخت آن الغ سلطان دوید
۱سجدهای کرد و گلوی خود گرفت
کای قبادی کز تو چرخ آرد شگفت
۲ای همایی که همایان فرخی
از تو دارند و سخاوت هر سخی
۳ای کریمی که کرمهای جهان
محو گردد پیش ایثارت نهان
۴ای لطیفی که گل سرخت بدید
از خجالت پیرهن را بر درید
۵از غفوری تو غفران چشمسیر
روبهان بر شیر از عفو تو چیر
۶جز که عفو تو کرا دارد سند
هر که با امر تو بیباکی کند
۷غفلت و گستاخی این مجرمان
از وفور عفو تست ای عفوران
۸دایما غفلت ز گستاخی دمد
که برد تعظیم از دیده رمد
۹غفلت و نسیان بد آموخته
ز آتش تعظیم گردد سوخته
۱۰هیبتش بیداری و فطنت دهد
سهو نسیان از دلش بیرون جهد
۱۱وقت غارت خواب ناید خلق را
تا بنرباید کسی زو دلق را
۱۲خواب چون در میرمد از بیم دلق
خواب نسیان کی بود با بیم حلق
۱۳لاتؤاخذ ان نسینا شد گواه
که بود نسیان بوجهی هم گناه
۱۴زانک استکمال تعظیم او نکرد
ورنه نسیان در نیاوردی نبرد
۱۵گرچه نسیان لابد و ناچار بود
در سبب ورزیدن او مختار بود
۱۶که تهاون کرد در تعظیمها
تا که نسیان زاد یا سهو و خطا
۱۷همچو مستی کو جنایتها کند
گوید او معذور بودم من ز خود
۱۸گویدش لیکن سبب ای زشتکار
از تو بد در رفتن آن اختیار
۱۹بیخودی نامد بخود تش خواندی
اختیارت خود نشد تش راندی
۲۰گر رسیدی مستی بیجهد تو
حفظ کردی ساقی جان عهد تو
۲۱پشتدارت بودی او و عذرخواه
من غلام زلت مست اله
۲۲عفوهای جمله عالم ذرهای
عکس عفوت ای ز تو هر بهرهای
۲۳عفوها گفته ثنای عفو تو
نیست کفوش ایها الناس اتقوا
۲۴جانشان بخش و ز خودشان هم مران
کام شیرین تو اند ای کامران
۲۵رحم کن بر وی که روی تو بدید
فرقت تلخ تو چون خواهد کشید
۲۶از فراق و هجر میگویی سخن
هر چه خواهی کن ولیکن این مکن
۲۷صد هزاران مرگ تلخ شصت تو
نیست مانند فراق روی تو
۲۸تلخی هجر از ذکور و از اناث
دور دار ای مجرمان را مستغاث
۲۹بر امید وصل تو مردن خوشست
تلخی هجر تو فوق آتشست
۳۰گبر میگوید میان آن سقر
چه غمم بودی گرم کردی نظر
۳۱کان نظر شیرین کنندهٔ رنجهاست
ساحران را خونبهای دست و پاست
۳۲