نیست را بنمود هست و محتشم
هست را بنمود بر شکل عدم
۱بحر را پوشید و کف کرد آشکار
باد را پوشید و بنمودت غبار
۲چون منارهٔ خاک پیچان در هوا
خاک از خود چون برآید بر علا
۳خاک را بینی به بالا ای علیل
باد را نی جز به تعریف دلیل
۴کف همیبینی روانه هر طرف
کف بیدریا ندارد منصرف
۵کف به حس بینی و دریا از دلیل
فکر پنهان آشکارا قال و قیل
۶نفی را اثبات میپنداشتیم
دیدهٔ معدومبینی داشتیم
۷دیدهای که اندر نعاسی شد پدید
کی تواند جز خیال و نیست دید
۸لاجرم سرگشته گشتیم از ضلال
چون حقیقت شد نهان پیدا خیال
۹این عدم را چون نشاند اندر نظر
چون نهان کرد آن حقیقت از بصر
۱۰آفرین ای اوستاد سحرباف
که نمودی معرضان را درد صاف
۱۱ساحران مهتاب پیمایند زود
پیش بازرگان و زر گیرند سود
۱۲سیم بربایند زین گون پیچ پیچ
سیم از کف رفته و کرباس هیچ
۱۳این جهان جادوست ما آن تاجریم
که ازو مهتاب پیموده خریم
۱۴گز کند کرباس پانصد گز شتاب
ساحرانه او ز نور ماهتاب
۱۵چون ستد او سیم عمرت ای رهی
سیم شد کرباس نی کیسه تهی
۱۶قل اعوذت خواند باید کای احد
هین ز نفاثات افغان وز عقد
۱۷میدمند اندر گره آن ساحرات
الغیاث المستغاث از برد و مات
۱۸لیک بر خوان از زبان فعل نیز
که زبان قول سستست ای عزیز
۱۹در زمانه مر ترا سه همرهاند
آن یکی وافی و این دو غدرمند
۲۰آن یکی یاران و دیگر رخت و مال
وآن سوم وافیست و آن حسن الفعال
۲۱مال ناید با تو بیرون از قصور
یار آید لیک آید تا به گور
۲۲چون ترا روز اجل آید به پیش
یار گوید از زبان حال خویش
۲۳تا بدینجا بیش همره نیستم
بر سر گورت زمانی بیستم
۲۴فعل تو وافیست زو کن ملتحد
که در آید با تو در قعر لحد
۲۵