راست گفتهست آن سپهدار بشر
که هر آنک کرد از دنیا گذر
۱نیستش درد و دریغ و غبن موت
بلک هستش صد دریغ از بهر فوت
۲که چرا قبله نکردم مرگ را
مخزن هر دولت و هر برگ را
۳قبله کردم من همه عمر از حول
آن خیالاتی که گم شد در اجل
۴حسرت آن مردگان از مرگ نیست
زانست کاندر نقشها کردیم ایست
۵ما ندیدیم این که آن نقش است و کف
کف ز دریا جنبد و یابد علف
۶چونک بحر افکند کفها را به بر
تو بگورستان رو آن کفها نگر
۷پس بگو کو جنبش و جولانتان
بحر افکندست در بحرانتان
۸تا بگویندت به لب نی بل به حال
که ز دریا کن نه از ما این سؤال
۹نقش چون کف کی بجنبد بی ز موج
خاک بی بادی کجا آید بر اوج
۱۰چون غبار نقش دیدی باد بین
کف چو دیدی قلزم ایجاد بین
۱۱هین ببین کز تو نظر آید به کار
باقیت شحمی و لحمی پود و تار
۱۲شحم تو در شمعها نفزود تاب
لحم تو مخمور را نامد کباب
۱۳در گداز این جمله تن را در بصر
در نظر رو در نظر رو در نظر
۱۴یک نظر دو گز همیبیند ز راه
یک نظر دو کون دید و روی شاه
۱۵در میان این دو فرقی بیشمار
سرمه جو والله اعلم بالسرار
۱۶چون شنیدی شرح بحر نیستی
کوش دایم تا برین بحر ایستی
۱۷چونک اصل کارگاه آن نیستیست
که خلا و بینشانست و تهیست
۱۸جمله استادان پی اظهار کار
نیستی جویند و جای انکسار
۱۹لاجرم استاد استادان صمد
کارگاهش نیستی و لا بود
۲۰هر کجا این نیستی افزونترست
کار حق و کارگاهش آن سرست
۲۱نیستی چون هست بالایین طبق
بر همه بردند درویشان سبق
۲۲خاصه درویشی که شد بی جسم و مال
کار فقر جسم دارد نه سؤال
۲۳سایل آن باشد که مال او گداخت
قانع آن باشد که جسم خویش باخت
۲۴پس ز درد اکنون شکایت بر مدار
کوست سوی نیست اسپی راهوار
۲۵این قدر گفتیم باقی فکر کن
فکر اگر جامد بود رو ذکر کن
۲۶ذکر آرد فکر را در اهتزاز
ذکر را خورشید این افسرده ساز
۲۷اصل خود جذبه است لیک ای خواجهتاش
کار کن موقوف آن جذبه مباش
۲۸زانک ترک کار چون نازی بود
ناز کی در خورد جانبازی بود
۲۹نه قبول اندیش نه رد ای غلام
امر را و نهی را میبین مدام
۳۰مرغ جذبه ناگهان پرد ز عش
چون بدیدی صبح شمع آنگه بکش
۳۱چشمها چون شد گذاره نور اوست
مغزها میبیند او در عین پوست
۳۲بیند اندر ذره خورشید بقا
بیند اندر قطره کل بحر را
۳۳