طوطیی در آینه میبیند او
عکس خود را پیش او آورده رو
۱در پس آیینه آن استا نهان
حرف میگوید ادیب خوشزبان
۲طوطیک پنداشته کین گفت پست
گفتن طوطیست که اندر آینهست
۳پس ز جنس خویش آموزد سخن
بیخبر از مکر آن گرگ کهن
۴از پس آیینه میآموزدش
ورنه ناموزد جز از جنس خودش
۵گفت را آموخت زان مرد هنر
لیک از معنی و سرش بیخبر
۶از بشر بگرفت منطق یک به یک
از بشر جز این چه داند طوطیک
۷همچنان در آینهٔ جسم ولی
خویش را بیند مردی ممتلی
۸از پس آیینه عقل کل را
کی ببیند وقت گفت و ماجرا
۹او گمان دارد که میگوید بشر
وان اگر سرست و او زان بیخبر
۱۰حرف آموزد ولی سر قدیم
او نداند طوطی است او نی ندیم
۱۱هم صفیر مرغ آموزند خلق
کین سخن کار دهان افتاد و حلق
۱۲لیک از معنی مرغان بیخبر
جز سلیمان قرانی خوشنظر
۱۳حرف درویشان بسی آموختند
منبر و محفل بدان افروختند
۱۴یا به جز آن حرفشان روزی نبود
یا در آخر رحمت آمد ره نمود
۱۵