گفت اسرافیل را یزدان ما
که برو زان خاک پر کن کف بیا
۱آمد اسرافیل هم سوی زمین
باز آغازید خاکستان حنین
۲کای فرشتهٔ صور و ای بحر حیات
که ز دمهای تو جان یابد موات
۳در دمی از صور یک بانگ عظیم
پر شود محشر خلایق از رمیم
۴در دمی در صور گویی الصلا
برجهید ای کشتگان کربلا
۵ای هلاکت دیدگان از تیغ مرگ
برزنید از خاک سر چون شاخ و برگ
۶رحمت تو وآن دم گیرای تو
پر شود این عالم از احیای تو
۷تو فرشتهٔ رحمتی رحمت نما
حامل عرشی و قبلهٔ دادها
۸عرش معدن گاه داد و معدلت
چار جو در زیر او پر مغفرت
۹جوی شیر و جوی شهد جاودان
جوی خمر و دجلهٔ آب روان
۱۰پس ز عرش اندر بهشتستان رود
در جهان هم چیزکی ظاهر شود
۱۱گرچه آلودهست اینجا آن چهار
از چه از زهر فنا و ناگوار
۱۲جرعهای بر خاک تیره ریختند
زان چهار و فتنهای انگیختند
۱۳تا بجویند اصل آن را این خسان
خود برین قانع شدند این ناکسان
۱۴شیر داد و پرورش اطفال را
چشمه کرده سینهٔ هر زال را
۱۵خمر دفع غصه و اندیشه را
چشمه کرده از عنب در اجترا
۱۶انگبین داروی تن رنجور را
چشمه کرده باطن زنبور را
۱۷آب دادی عام اصل و فرع را
از برای طهر و بهر کرع را
۱۸تا ازینها پی بری سوی اصول
تو برین قانع شدی ای بوالفضول
۱۹بشنو اکنون ماجرای خاک را
که چه میگوید فسون محراک را
۲۰پیش اسرافیلگشته او عبوس
میکند صد گونه شکل و چاپلوس
۲۱که بحق ذات پاک ذوالجلال
که مدار این قهر را بر من حلال
۲۲من ازین تقلیب بویی میبرم
بدگمانی میدود اندر سرم
۲۳تو فرشتهٔ رحمتی رحمت نما
زانک مرغی را نیازارد هما
۲۴ای شفا و رحمت اصحاب درد
تو همان کن کان دو نیکوکار کرد
۲۵زود اسرافیل باز آمد به شاه
گفت عذر و ماجرا نزد اله
۲۶کز برون فرمان بدادی که بگیر
عکس آن الهام دادی در ضمیر
۲۷امر کردی در گرفتن سوی گوش
نهی کردی از قساوت سوی هوش
۲۸سبق رحمت گشت غالب بر غضب
ای بدیع افعال و نیکوکار رب
۲۹