گفت یزدان زود عزرائیل را
که ببین آن خاک پر تخییل را
۱آن ضعیف زال ظالم را بیاب
مشت خاکی هین بیاور با شتاب
۲رفت عزرائیل سرهنگ قضا
سوی کرهٔ خاک بهر اقتضا
۳خاک بر قانون نفیر آغاز کرد
داد سوگندش بسی سوگند خورد
۴کای غلام خاص و ای حمال عرش
ای مطاع الامر اندر عرش و فرش
۵رو به حق رحمت رحمن فرد
رو به حق آنک با تو لطف کرد
۶حق شاهی که جز او معبود نیست
پیش او زاری کس مردود نیست
۷گفت نتوانم بدین افسون که من
رو بتابم ز آمر سر و علن
۸گفت آخر امر فرمود او به حلم
هر دو امرند آن بگیر از راه علم
۹گفت آن تاویل باشد یا قیاس
در صریح امر کم جو التباس
۱۰فکر خود را گر کنی تاویل به
که کنی تاویل این نامشتبه
۱۱دل همیسوزد مرا بر لابهات
سینهام پر خون شد از شورابهات
۱۲نیستم بیرحم بل زان هر سه پاک
رحم بیشَستم ز درد دردناک
۱۳گر طبانجه میزنم من بر یتیم
ور دهد حلوا به دستش آن حلیم
۱۴این طبانجه خوشتر از حلوای او
ور شود غره به حلوا وای او
۱۵بر نفیر تو جگر میسوزدم
لیک حق لطفی همیآموزدم
۱۶لطف مخفی در میان قهرها
در حدث پنهان عقیق بیبها
۱۷قهر حق بهتر ز صد حلم مَنَست
منع کردن جان ز حق جان کندنست
۱۸بدترین قهرش به از حلم دو کون
نعم ربالعالمین و نعم عون
۱۹لطفهای مُضمَر اندر قهر او
جان سپردن جان فزاید بهر او
۲۰هین رها کن بدگمانی و ضلال
سر قدم کن چونک فرمودت تعال
۲۱آن تعال او تعالیها دهد
مستی و جفت و نهالیها دهد
۲۲باری آن امر سنی را هیچهیچ
من نیارم کرد وهن و پیچپیچ
۲۳این همه بشنید آن خاک نژند
زان گمان بَد بُدش در گوش بند
۲۴باز از نوعی دگر آن خاک پست
لابه و سجده همیکرد او چو مست
۲۵گفت نه برخیز نبود زین زیان
من سر و جان مینهم رهن و ضمان
۲۶لابه مندیش و مکن لابه دگر
جز بدان شاه رحیم دادگر
۲۷بنده فرمانم نیارم ترک کرد
امر او کز بحر انگیزید گرد
۲۸جز از آن خلاق گوش و چشم و سر
نشنوم از جان خود هم خیر و شر
۲۹گوش من از گفت غیر او کرست
او مرا از جان شیرین جانترست
۳۰جان ازو آمد نیامد او ز جان
صدهزاران جان دهم او رایگان
۳۱جان کی باشد کش گزینم بر کریم
کیک چه بود که بسوزم زو گلیم
۳۲من ندانم خیر الا خیر او
صم و بکم و عمی من از غیر او
۳۳گوش من کرَّست از زاریکنان
که منم در کف او همچون سنان
۳۴