احمقانه از سنان رحمت مجو
زان شهی جو کان بود در دست او
۱با سنان و تیغ لابه چون کنی
کو اسیر آمد به دست آن سنی
۲او به صنعت آزرست و من صنم
آلتی کو سازدم من آن شوم
۳گر مرا ساغر کند ساغر شوم
ور مرا خنجر کند خنجر شوم
۴گر مرا چشمه کند آبی دهم
ور مرا آتش کند تابی دهم
۵گر مرا باران کند خرمن دهم
ور مرا ناوک کند در تن جهم
۶گر مرا ماری کند زهر افکنم
ور مرا یاری کند خدمت کنم
۷من چو کلکم در میان اصبعین
نیستم در صف طاعت بِیْنبِیْن
۸خاک را مشغول کرد او در سخن
یک کفی بربود از آن خاک کهن
۹ساحرانه در ربود از خاکدان
خاک مشغول سخن چون بیخودان
۱۰بُرد تا حق تربت بیرای را
تا به مکتب آن گریزان پای را
۱۱گفت یزدان که به علم روشنم
که تو را جلاد این خلقان کنم
۱۲گفت یا رب دشمنم گیرند خلق
چون فشارم خلق را در مرگْ حلق
۱۳تو روا داری خداوند سنی
که مرا مبغوض و دشمنرو کنی؟
۱۴گفت اسبابی پدید آرم عیان
از تب و قولنج و سرسام و سنان
۱۵که بگردانم نظرشان را ز تو
در مرضها و سببهای سهتو
۱۶گفت یا رب بندگان هستند نیز
که سببها را بدرند ای عزیز
۱۷چشمشان باشد گذاره از سبب
در گذشته از حجب از فضل رب
۱۸سرمهٔ توحید از کحال حال
یافته رسته ز علت و اعتلال
۱۹ننگرند اندر تب و قولنج و سل
راه ندهند این سببها را به دل
۲۰زانک هر یک زین مرضها را دواست
چون دوا نپذیرد آن فعل قضاست
۲۱هر مرض دارد دوا میدان یقین
چون دوای رنج سرما پوستین
۲۲چون خدا خواهد که مردی بفسرد
سردی از صد پوستین هم بگذرد
۲۳در وجودش لرزهای بنهد که آن
نه به جامه به شود نه از آشیان
۲۴چون قضا آید طبیب ابله شود
وان دوا در نفع هم گمره شود
۲۵کی شود محجوب ادراک بصیر
زین سببهای حجاب گولگیر
۲۶اصل بیند دیده چون اکمل بود
فرع بیند چونک مرد احول بود
۲۷