گفت یزدان آنک باشد اصل دان
پس ترا کی بیند او اندر میان
۱گرچه خویش از عامه پنهان کردهای
پیش روشندیدگان هم پردهای
۲وانک ایشان را شکر باشد اجل
چون نظرشان مست باشد در دول
۳تلخ نبود پیش ایشان مرگ تن
چون روند از چاه و زندان در چمن
۴وا رهیدند از جهان پیچپیچ
کس نگرید بر فوات هیچ هیچ
۵برج زندان را شکست ار کانیای
هیچ ازو رنجد دل زندانیای؟
۶کای دریغ این سنگ مرمر را شکست
تا روان و جان ما از حبس رست
۷آن رخام خوب و آن سنگ شریف
برج زندان را بهی بود و الیف
۸چون شکستش تا که زندانی برست
دست او در جرم این باید شکست
۹هیچ زندانی نگوید این فشار
جز کسی کز حبس آرَندَش به دار
۱۰تلخ کی باشد کسی را کش بَرَند
از میان زهر ماران سوی قند
۱۱جان مجرد گشته از غوغای تن
میپرد با پر دل بیپای تن
۱۲همچو زندانیِ چَه که اندر شبان
خسپد و بیند به خوابْ او گلسِتان
۱۳گوید ای یزدان مرا در تن مبر
تا درین گلشن کنم من کرّ و فر
۱۴گویدش یزدان دعا شد مستجاب
وا مرو؛ واللهُ اعلم بالصواب
۱۵این چنین خوابی ببین چون خوش بود
مرگ نادیده به جنت در رود
۱۶هیچ او حسرت خورد بر انتباه
بر تن با سلسله در قعر چاه
۱۷مؤمنی آخر در آ در صف رزم
که تو را بر آسمان بودست بزم
۱۸بر امید راه بالا کن قیام
همچو شمعی پیش محراب ای غلام
۱۹اشک میبار و همیسوز از طلب
همچو شمعِ سربریده جمله شب
۲۰لب فرو بند از طعام و از شراب
سوی خوان آسمانی کن شتاب
۲۱دم به دم بر آسمان میدار امید
در هوای آسمان رقصان چو بید
۲۲دم به دم از آسمان میآیدت
آب و آتش رزق میافزایدت
۲۳گر تو را آنجا بَرد نبود عجب
منگر اندر عجز و بنگر در طلب
۲۴کین طلب در تو گروگان خداست
زانک هر طالب به مطلوبی سزاست
۲۵جهد کن تا این طلب افزون شود
تا دلت زین چاه تن بیرون شود
۲۶خلق گوید مرد مسکین آن فلان
تو بگویی زندهام ای غافلان
۲۷گر تن من همچو تنها خفته است
هشت جنت در دلم بشکفته است
۲۸جان چو خفته در گل و نسرین بود
چه غمست ار تن در آن سرگین بود
۲۹جان خفته چه خبر دارد ز تن
کو به گلشن خفت یا در گولخن
۳۰میزند جان در جهان آبگون
نعرهٔ یا لیت قومی یعلمون
۳۱گر نخواهد زیست جان بی این بدن
پس فلک ایوان کی خواهد بدن
۳۲گر نخواهد بیبدن جان تو زیست
فی السماءِ رزقُکم روزیِ کیست
۳۳