چونک نزد چاه آمد شیر دید
کز ره آن خرگوش ماند و پا کشید
۱گفت پا واپس کشیدی تو چرا
پای را واپس مکش پیش اندر آ
۲گفت کو پایم که دست و پای رفت
جان من لرزید و دل از جای رفت
۳رنگ رویم را نمیبینی چو زر
ز اندرونْ خود میدهد رنگم خبر
۴حق چو سیما را مُعرِّف خواندهست
چشم عارف سوی سیما ماندهست
۵رنگ و بو غمّاز آمد چون جرس
از فرس آگه کند بانگ فرس
۶بانگ هر چیزی رساند زو خبر
تا بدانی بانگ خر از بانگ دَر
۷گفت پیغامبر به تمییز کسان
مَرءُ مَخفیٌّ لَدَی طَیِّ اللِّسان
۸رنگ رو از حال دل دارد نشان
رحمتم کن مِهر من در دل نشان
۹رنگ روی سرخ دارد بانگ شکر
بانگ روی زرد دارد صبر و نُکر
۱۰در من آمد آنک دست و پا بَرد
رنگ رو و قوّت و سیما بَرد
۱۱آنک در هر چه در آید بشکند
هر درخت از بیخ و بن او بَر کَند
۱۲در من آمد آنک از وی گشت مات
آدمی و جانور جامد نبات
۱۳این خود اجزا اند کُلّیّات ازو
زرد کرده رنگ و فاسد کرده بو
۱۴تا جهان گَه صابرست و گَه شَکور
بوستان گَه حُلّه پوشد گاه عور
۱۵آفتابی کو بر آید نارگون
ساعتی دیگر شود او سرنگون
۱۶اخترانِ تافته بر چار طاق
لحظه لحظه مبتلای احتراق
۱۷ماه کو افزود ز اختر در جمال
شد ز رنج دِقّ او همچون خیال
۱۸این زمین با سکونِ با ادب
اندر آرد زلزلهش در لرز تب
۱۹ای بسا کُه زین بلای مُردریگ
گشته است اندر جهان او خرد و ریگ
۲۰این هوا با روح آمد مُقترِن
چون قضا آید وبا گشت و عَفِن
۲۱آب خوش کو روح را همشیره شد
در غدیری زرد و تلخ و تیره شد
۲۲آتشی کو باد دارد در بُروت
هم یکی بادی برو خوانَد یموت
۲۳حال دریا ز اضطراب و جوش او
فهم کن تبدیلهای هوش او
۲۴چرخ سرگردان که اندر جُست و جوست
حال او چون حال فرزندان اوست
۲۵گه حَضیض و گه میانه گاه اوج
اندرو از سعد و نحسی فوج فوج
۲۶از خودْ ای جزوی ز کُلها مُختلِط
فهم میکن حالت هر مُنبَسط
۲۷چونک کلّیّات را رنجست و درد
جزو ایشان چون نباشد رویزرد
۲۸خاصه جزوی کو ز اضدادست جمع
ز آب و خاک و آتش و بادست جمع
۲۹این عجب نبود که میش از گرگ جَست
این عجب کین میش دل در گرگ بَست
۳۰زندگانی آشتیّ ضدّهاست
مرگ آنک اندر میانش جنگ خاست
۳۱لطفِ حق این شیر را و گور را
اُلْف دادست این دو ضدِّ دور را
۳۲چون جهان رنجور و زندانی بود
چه عجب رنجور اگر فانی بود
۳۳خواند بر شیر او ازین رو پندها
گفت من پس ماندهام زین بندها
۳۴