صوفیی از فقر چون در غم شود
عین فقرش دایه و مطعم شود
۱زانک جنت از مکاره رسته است
رحم قسم عاجزی اشکسته است
۲آنک سرها بشکند او از علو
رحم حق و خلق ناید سوی او
۳این سخن آخر ندارد وان جوان
از کمی اجرای نان شد ناتوان
۴شاد آن صوفی که رزقش کم شود
آن شبهش دُر گردد و او یم شود
۵زان جرای خاص هر که آگاه شد
او سزای قرب و اجریگاه شد
۶زان جرای روح چون نقصان شود
جانش از نقصان آن لرزان شود
۷پس بداند که خطایی رفته است
که سمنزار رضا آشفته است
۸همچنانک آن شخص از نقصان کشت
رقعه سوی صاحب خرمن نبشت
۹رقعهاش بردند پیش میر داد
خواند او رقعه جوابی وا نداد
۱۰گفت او را نیست الا درد لوت
پس جواب احمق اولیتر سکوت
۱۱نیستش درد فراق و وصل هیچ
بند فرعست او نجوید اصل هیچ
۱۲احمقست و مردهٔ ما و منی
کز غم فرعش فراغ اصل نی
۱۳آسمانها و زمین یک سیب دان
کهز درخت قدرت حق شد عیان
۱۴تو چو کرمی در میان سیب در
وز درخت و باغبانی بیخبر
۱۵آن یکی کرمی دگر در سیب هم
لیک جانش از برون صاحبعلم
۱۶جنبش او وا شکافد سیب را
بر نتابد سیب آن آسیب را
۱۷بر دریده جنبش او پردهها
صورتش کرمست و معنی اژدها
۱۸آتشی که اول ز آهن میجهد
او قدم بس سست بیرون مینهد
۱۹دایهاش پنبهست اول لیک اخیر
میرساند شعلهها او تا اثیر
۲۰مرد اول بستهٔ خواب و خورست
آخر الامر از ملایک برترست
۲۱در پناه پنبه و کبریتها
شعله و نورش برآید بر سها
۲۲عالم تاریک روشن میکند
کندهٔ آهن به سوزن میکند
۲۳گرچه آتش نیز هم جسمانی است
نه ز روحست و نه از روحانی است
۲۴جسم را نبود از آن عز بهرهای
جسم پیش بحر جان چون قطرهای
۲۵جسم از جان روزافزون میشود
چون رود جان جسم بین چون میشود
۲۶حد جسمت یک دو گز خود بیش نیست
جان تو تا آسمان جولانکنیست
۲۷تا به بغداد و سمرقند ای همام
روح را اندر تصور نیم گام
۲۸دو درم سنگست پیه چشمتان
نور روحش تا عنان آسمان
۲۹نور بی این چشم میبیند به خواب
چشم بیاین نور چه بود جز خراب
۳۰جان ز ریش و سبلت تن فارغست
لیک تن بیجان بود مردار و پست
۳۱بارنامهٔ روح حیوانیست این
پیشتر رو روح انسانی ببین
۳۲بگذر از انسان هم و از قال و قیل
تا لب دریای جان جبرئیل
۳۳بعد از آنت جان احمد لب گزد
جبرئیل از بیم تو واپس خزد
۳۴گوید ار آیم به قدر یک کمان
من به سوی تو بسوزم در زمان
۳۵