آن امینان بر درِ حُجره شدند
طالبِ گنج و زر و خُمره بُدَند
۱قفل را برمیگشادند از هوس
با دو صد فرهنگ و دانش چند کس
۲زانکه قفل صَعب و پَر پیچیده بود
از میانِ قفلها بگزیده بود
۳نه ز بُخلِ سیم و مال و زرِّ خام
از برای کَتمِ آن سِرّ از عوام
۴که گروهی بر خیالِ بَد تَنَند
قومِ دیگر نامِ سالوسم کنند
۵پیشِ با همّت بُوَد اسرارِ جان
از خسان محفوظتر از لعلِ کان
۶زر به از جانست پیشِ ابلهان
زر نثارِ جان بُوَد نزدِ شَهان
۷حرص تازد بیهُده سوی سراب
عقل گوید نیک بین که آن نیست آب
۸حرص غالب بود و زر چون جان شده
نعرهٔ عقل آن زمان پنهان شده
۹گشته صدتو حرص و غوغاهای او
گشته پنهان حِکمت و ایمای او
۱۰تا که در چاهِ غرور اندر فتد
آنگه از حکمت ملامت بشنود
۱۱چون ز بندِ دام بادِ او شکست
نفسِ لوّامه بَرو یابید دست
۱۲تا به دیوارِ بلا ناید سَرَش
نشنود پندِ دل آن گوشِ کَرَش
۱۳کودکان را حرصِ گَوزینه و شِکَر
از نصیحتها کُنَد دو گوش کَر
۱۴چونکه دردِ دُنبَلَش آغاز شد
در نصیحت هر دو گوشش باز شد
۱۵حُجره را با حرص و صد گونه هوس
باز کردند آن زمان آن چند کس
۱۶اندر افتادند از دَر ز ازدحام
همچو اندر دوغِ گندیده هَوام
۱۷عاشقانه در فتد با کَرّ و فَرّ
خورد امکان نیّ و بسته هر دو پَر
۱۸بنگریدند از یَسار و از یَمین
چارقی بدریده بود و پوستین
۱۹باز گفتند این مکان بینوش نیست
چارق اینجا جز پیِ روپوش نیست
۲۰هین بیاور سیخهای تیز را
امتحان کن حُفره و کاریز را
۲۱هر طرف کَندند و جُستند آن فَریق
حفرهها کردند و گوهای عمیق
۲۲حفرههاشان بانگ میداد آن زمان
کَندههای خالِییم ای کندگان
۲۳زان سِگالِش شَرم هم میداشتند
کَندهها را باز میانباشتند
۲۴بیعدد لا حول در هر سینهای
مانده مرغِ حرصشان بیچینهای
۲۵زان ضلالتهای یاوهتازِشان
حفرهٔ دیوار و دَر غَمّازشان
۲۶ممکنِ اَندای آن دیوار نی
با ایاز امکانِ هیچ انکار نی
۲۷گر خِداعِ بیگناهی میدهند
حایط و عرصه گواهی میدهند
۲۸باز میگشتند سوی شهریار
پُر ز گَرد و رویزرد و شَرمسار
۲۹