گفت معشوقی به عاشق ز امتحان
در صبوحی کای فلان ابن الفلان
۱مر مرا تو دوستتر داری عجب
یا که خود را راست گو یا ذا الکرب
۲گفت من در تو چنان فانی شدم
که پرم از تو ز ساران تا قدم
۳بر من از هستی من جز نام نیست
در وجودم جز تو ای خوشکام نیست
۴زان سبب فانی شدم من این چنین
همچو سرکه در تو بحر انگبین
۵همچو سنگی کو شود کل لعل ناب
پر شود او از صفات آفتاب
۶وصف آن سنگی نماند اندرو
پر شود از وصف خور او پشت و رو
۷بعد از آن گر دوست دارد خویش را
دوستی خور بود آن ای فتا
۸ور که خور را دوست دارد او بجان
دوستی خویش باشد بیگمان
۹خواه خود را دوست دارد لعل ناب
خواه تا او دوست دارد آفتاب
۱۰اندرین دو دوستی خود فرق نیست
هر دو جانب جز ضیای شرق نیست
۱۱تا نشد او لعل خود را دشمنست
زانک یک من نیست آنجا دو منست
۱۲زانک ظلمانیست سنگ و روزکور
هست ظلمانی حقیقت ضد نور
۱۳خویشتن را دوست دارد کافرست
زانک او مناع شمس اکبرست
۱۴پس نشاید که بگوید سنگ انا
او همه تاریکیست و در فنا
۱۵گفت فرعونی انا الحق گشت پست
گفت منصوری اناالحق و برست
۱۶آن انا را لعنة الله در عقب
وین انا را رحمةالله ای محب
۱۷زانک او سنگ سیه بد این عقیق
آن عدوی نور بود و این عشیق
۱۸این انا هو بود در سر ای فضول
ز اتحاد نور نه از رای حلول
۱۹جهد کن تا سنگیت کمتر شود
تا به لعلی سنگ تو انور شود
۲۰صبر کن اندر جهاد و در عنا
دم به دم میبین بقا اندر فنا
۲۱وصف سنگی هر زمان کم میشود
وصف لعلی در تو محکم میشود
۲۲وصف هستی میرود از پیکرت
وصف مستی میفزاید در سرت
۲۳سمع شو یکبارگی تو گوشوار
تا ز حلقهٔ لعل یابی گوشوار
۲۴همچو چه کن خاک میکن گر کسی
زین تن خاکی که در آبی رسی
۲۵گر رسد جذبهٔ خدا آب معین
چاه ناکنده بجوشد از زمین
۲۶کار میکن تو بگوش آن مباش
اندک اندک خاک چه را میتراش
۲۷هر که رنجی دید گنجی شد پدید
هر که جدی کرد در جدی رسید
۲۸گفت پیغمبر رکوعست و سجود
بر در حق کوفتن حلقهٔ وجود
۲۹حلقهٔ آن در هر آنکو میزند
بهر او دولت سری بیرون کند
۳۰