شیخ گفت او را مپندار ای رفیق
که ندارم رحم و مهر و دل شفیق
۱بر همه کفار ما را رحمتست
گرچه جان جمله کافر نعمتست
۲بر سگانم رحمت و بخشایش است
که چرا از سنگهاشان مالش است
۳آن سگی که میگزد گویم دعا
که ازین خو وا رهانش ای خدا
۴این سگان را هم در آن اندیشه دار
که نباشند از خلایق سنگسار
۵زان بیاورد اولیا را بر زمین
تا کندشان رحمة للعالمین
۶خلق را خواند سوی درگاه خاص
حق را خواند که وافر کن خلاص
۷جهد بنماید ازین سو بهر پند
چون نشد گوید خدایا در مبند
۸رحمت جزوی بود مر عام را
رحمت کلی بود همام را
۹رحمت جزوش قرین گشته بهکُل
رحمت دریا بود هادی سُبُل
۱۰رحمت جزوی بهکُل پیوسته شو
رحمت کل را تو هادی بین و رو
۱۱تا که جزوست او نداند راه بحر
هر غدیری را کند ز اشباه بحر
۱۲چون نداند راه یم کی ره برد
سوی دریا خلق را چون آورد
۱۳متصل گردد به بحر آنگاه او
ره برد تا بحر همچون سیل و جو
۱۴ور کند دعوت به تقلیدی بود
نه از عیان و وحی تاییدی بود
۱۵گفت پس چون رحم داری بر همه
همچو چوپانی به گرد این رمه
۱۶چون نداری نوحه بر فرزند خویش
چونک فَصادِ اجلشان زد بهنیش
۱۷چون گواه رحمْ اشکِ دیدههاست
دیدهٔ تو بی نم و گریه چراست
۱۸رو به زن کرد و بگفتش ای عجوز
خود نباشد فصل دی همچون تموز
۱۹جمله گر مُردند ایشان، گر حیاند
غایب و پنهان ز چشم دل کیاند
۲۰من چو بینمشان معین پیش خویش
از چه رو، رو را کنم همچون تو ریش
۲۱گرچه بیروناند از دور زمان
با مناند و گِرد من بازیکنان
۲۲گریه از هجران بود یا از فراق
با عزیزانم وصالست و عِناق
۲۳خَلق اندر خواب میبینندشان
من به بیداری همیبینم عیان
۲۴زین جهان خود را دمی پنهان کنم
برگ حس را از درخت افشان کنم
۲۵حس اسیر عقل باشد ای فلان
عقل اسیر روح باشد هم بدان
۲۶دست بستهٔ عقل را جان باز کرد
کارهای بسته را هم ساز کرد
۲۷حسها و اندیشه بر آب صفا
همچو خَس بگرفته روی آب را
۲۸دست عقل، آن خَس به یکسو میبَرَد
آب پیدا میشود پیش خِرَد
۲۹خس بس انبُه بود بر جو چون حباب
خس چو یکسو رفت پیدا گشت آب
۳۰چونک دست عقل نگشاید خدا
خس فزاید از هوا بر آب ما
۳۱آب را هر دم کند پوشیده او
آن هوا خندان و گریان عقل تو
۳۲چونک تقوی بست دو دست هوا
حق گشاید هر دو دست عقل را
۳۳پس حواس چیره محکوم تو شد
چون خرد سالار و مخدوم تو شد
۳۴حس را بیخواب، خواب اندر کند
تا که غیبیها ز جان سر بر زند
۳۵هم به بیداری ببینی خوابها
هم ز گردون برگشاید بابها
۳۶