مرد گفتش کای امیرالمؤمنین
جان ز بالا چون در آمد در زمین
۱مرغ بیاندازه چون شد در قفس
گفت حقّ بر جانْ فسونْ خوانْد و قصص
۲بر عدمها کان ندارد چشم و گوش
چون فسون خوانَد همی آید به جوش
۳از فسونِ او عدمها زودْ زود
خوش معلق میزند سوی وجود
۴باز بر موجود افسونی چو خوانْد
زو دو اسپه در عدم موجود راند
۵گفت در گوش گُل و خندانش کرد
گفت با سنگ و عقیق کانش کرد
۶گفت با جسمْ آیتی تا جان شد او
گفت با خورشیدْ تا رخشان شد او
۷باز در گوشش دمد نکتهٔ مخوف
در رخ خورشید افتد صد کسوف
۸تا به گوش ابر آن گویا چه خوانْد
کو چو مَشک از دیدهٔ خود اشک راند
۹تا به گوش خاک حق چه خوانده است
کو مراقب گشت و خامش مانده است
۱۰در تردد هر که او آشفته است
حق به گوش او معما گفته است
۱۱تا کند محبوسش اندر دو گمان
آن کنم آن گفت یا خود ضد آن
۱۲هم ز حق ترجیح یابد یک طرف
زان دو یک را برگزیند زان کنف
۱۳گر نخواهی در تردد هوش جان
کم فشار این پنبه اندر گوش جان
۱۴تا کنی فهم آن معماهاش را
تا کنی ادراک رمز و فاش را
۱۵پس محل وحی گردد گوش جان
وحی چه بود گفتنی از حس نهان
۱۶گوش جان و چشم جان جز این حس است
گوش عقل و گوش ظن زین مفلس است
۱۷لفظ جبرم عشق را بیصبر کرد
وانک عاشق نیست حبس جبر کرد
۱۸این معیت با حقست و جبر نیست
این تجلی مه است این ابر نیست
۱۹ور بود این جبر جبر عامه نیست
جبر آن امارهٔ خودکامه نیست
۲۰جبر را ایشان شناسند ای پسر
که خدا بگشادشان در دل بصر
۲۱غیب و آینده بریشان گشت فاش
ذکر ماضی پیش ایشان گشت لاش
۲۲اختیار و جبر ایشان دیگرست
قطرهها اندر صدفها گوهرست
۲۳هست بیرون قطرهٔ خرد و بزرگ
در صدف آن در خردست و سترگ
۲۴طبع ناف آهوست آن قوم را
از برون خون و درونشان مشکها
۲۵تو مگو کین مایه بیرون خون بود
چون رود در ناف مشکی چون شود
۲۶تو مگو کین مس برون بد محتقر
در دل اکسیر چون گیرد گهر
۲۷اختیار و جبر در تو بد خیال
چون دریشان رفت شد نور جلال
۲۸نان چو در سفرهست باشد آن جماد
در تن مردم شود او روح شاد
۲۹در دل سفره نگردد مستحیل
مستحیلش جان کند از سلسبیل
۳۰قوت جانست این ای راستخوان
تا چه باشد قوت آن جان جان
۳۱گوشت پارهٔ آدمی با عقل و جان
میشکافد کوه را با بحر و کان
۳۲زور جان کوه کن شق حجر
زور جان جان در انشق القمر
۳۳گر گشاید دلْ سرِ انبان راز
جان به سوی عرش سازد ترکتاز
۳۴