آمد او آنجا و از دور ایستاد
مر عمر را دید و در لرز اوفتاد
۱هیبتی زان خفته آمد بر رسول
حالتی خوش کرد بر جانش نزول
۲مهر و هیبت هست ضد همدگر
این دو ضد را دید جمع اندر جگر
۳گفت با خود من شهان را دیدهام
پیش سلطانان مه و بگزیدهام
۴از شهانم هیبت و ترسی نبود
هیبت این مرد هوشم را ربود
۵رفتهام در بیشهٔ شیر و پلنگ
روی من زیشان نگردانید رنگ
۶بس شدستم در مصاف و کارزار
همچو شیر آن دم که باشد کارزار
۷بس که خوردم بس زدم زخم گران
دل قویتر بودهام از دیگران
۸بیسلاح این مرد خفته بر زمین
من به هفت اندام لرزان چیست این
۹هیبت حقست این از خلق نیست
هیبت این مرد صاحب دلق نیست
۱۰هر که ترسید از حق او تقوی گزید
ترسد از وی جن و انس و هر که دید
۱۱اندرین فکرت به حرمت دست بست
بعد یک ساعت عمر از خواب جست
۱۲کرد خدمت مر عمر را و سلام
گفت پیغامبر سلام آنگه کلام
۱۳پس علیکش گفت و او را پیش خواند
ایمنش کرد و به پیش خود نشاند
۱۴لاتخافوا هست نزل خایفان
هست در خور از برای خایف آن
۱۵هر که ترسد مر ورا ایمن کنند
مر دل ترسنده را ساکن کنند
۱۶آنک خوفش نیست چون گویی مترس
درس چهدهی نیست او محتاج درس
۱۷آن دل از جا رفته را دلشاد کرد
خاطر ویرانش را آباد کرد
۱۸بعد از آن گفتش سخنهای دقیق
وز صفات پاک حق نعم الرفیق
۱۹وز نوازشهای حق ابدال را
تا بداند او مقام و حال را
۲۰حال چون جلوهست زان زیبا عروس
وین مقام آن خلوت آمد با عروس
۲۱جلوه بیند شاه و غیر شاه نیز
وقت خلوت نیست جز شاه عزیز
۲۲جلوه کرده خاص و عامان را عروس
خلوت اندر شاه باشد با عروس
۲۳هست بسیار اهل حال از صوفیان
نادرست اهل مقام اندر میان
۲۴از منازلهای جانش یاد داد
وز سفرهای روانش یاد داد
۲۵وز زمانی کز زمان خالی بدست
وز مقام قدس که اجلالی بدست
۲۶وز هوایی کاندرو سیمرغ روح
پیش ازین دیدست پرواز و فتوح
۲۷هر یکی پروازش از آفاق بیش
وز امید و نهمت مشتاق بیش
۲۸چون عمر اغیاررو را یار یافت
جان او را طالب اسرار یافت
۲۹شیخ کامل بود و طالب مشتهی
مرد چابک بود و مرکب درگهی
۳۰دید آن مرشد که او ارشاد داشت
تخم پاک اندر زمین پاک کاشت
۳۱