تا عمر آمد ز قیصر یک رسول
در مدینه از بیابان نغول
۱گفت کو قصر خلیفه ای حشم
تا من اسپ و رخت را آنجا کشم
۲قوم گفتندش که او را قصر نیست
مر عمر را قصر، جان روشنیست
۳گرچه از میری ورا آوازهایست
همچو درویشان مر او را کازهایست
۴ای برادر چون ببینی قصر او
چونک در چشم دلت رُستهست مو
۵چشم دل از مو و علت پاک آر
وانگه آن دیدار قصرش چشم دار
۶هر که را هست از هوسها جان پاک
زود بیند حضرت و ایوان پاک
۷چون محمد پاک شد زین نار و دود
هر کجا رو کرد وجه الله بود
۸چون رفیقی وسوسهٔ بدخواه را
کی بدانی ثم وجه الله را
۹هر که را باشد ز سینه فتح باب
بیند او بر چرخ دل صد آفتاب
۱۰حق پدیدست از میان دیگران
همچو ماه اندر میان اختران
۱۱دو سر انگشت بر دو چشم نه
هیچ بینی از جهان انصاف ده
۱۲گر نبینی این جهان معدوم نیست
عیب جز ز انگشت نفس شوم نیست
۱۳تو ز چشم انگشت را بَردار هین
وانگهانی هرچه میخواهی ببین
۱۴نوح را گفتند امت کو ثواب
گفت او زان سوی واستغشوا ثیاب
۱۵رو و سر در جامهها پیچیدهاید
لاجرم با دیده و نادیدهاید
۱۶آدمی دیدست و باقی پوستست
دید آنست آن که دید دوستست
۱۷چونک دید دوست نبود کور به
دوست کو باقی نباشد دور به
۱۸چون رسول روم این الفاظ تر
در سماع آورد شد مشتاقتر
۱۹دیده را بر جستن عمر گماشت
رخت را و اسپ را ضایع گذاشت
۲۰هر طرف اندر پی آن مرد کار
میشدی پرسان او دیوانهوار
۲۱کین چنین مردی بود اندر جهان
وز جهان مانند جان باشد نهان
۲۲جست او را تاش چون بنده بود
لاجرم جوینده یابنده بود
۲۳دید اعرابی زنی او را دخیل
گفت عمر نک به زیر آن نخیل
۲۴زیر خرمابن ز خلقان او جدا
زیر سایه خفته بین سایهٔ خدا
۲۵