نک خیال آن فقیرم بیریا
عاجز آورد از بیا و از بیا
۱بانگ او تو نشنوی من بشنوم
زانک در اسرار همراز ویم
۲طالب گنجش مبین خود گنج اوست
دوست کی باشد به معنی غیر دوست
۳سجده خود را میکند هر لحظه او
سجده پیش آینهست از بهر رو
۴گر بدیدی ز آینه او یک پشیز
بیخیالی زو نماندی هیچ چیز
۵هم خیالاتش هم او فانی شدی
دانش او محو نادانی شدی
۶دانشی دیگر ز نادانی ما
سر برآوردی عیان که انی انا
۷اسجدوا لادم ندا آمد همی
که آدمید و خویش بینیدش دمی
۸احولی از چشم ایشان دور کرد
تا زمین شد عین چرخ لاژورد
۹لا اله گفت و الا الله گفت
گشت لا الا الله و وحدت شکفت
۱۰آن حبیب و آن خلیل با رشد
وقت آن آمد که گوش ما کشد
۱۱سوی چشمه که دهان زینها بشو
آنچ پوشیدیم از خلقان مگو
۱۲ور بگویی خود نگردد آشکار
تو به قصد کشف گردی جرمدار
۱۳لیک من اینک بریشان میتنم
قایل این سامع این هم منم
۱۴صورت درویش و نقش گنج گو
رنج کیشاند این گروه از رنج گو
۱۵چشمهٔ راحت بریشان شد حرام
میخورند از زهر قاتل جامجام
۱۶خاکها پر کرده دامن میکشند
تا کنند این چشمهها را خشکبند
۱۷کی شود این چشمهٔ دریامدد
مکتنس زین مشت خاک نیک و بد
۱۸لیک گوید با شما من بستهام
بیشما من تا ابد پیوستهام
۱۹قوم معکوساند اندر مشتها
خاکخوار و آب را کرده رها
۲۰ضد طبع انبیا دارند خلق
اژدها را متکا دارند خلق
۲۱چشمبند ختم چون دانستهای
هیچ دانی از چه دیده بستهای
۲۲بر چه بگشادی بدل این دیدهها
یک به یک بئس البدل دان آن ترا
۲۳لیک خورشید عنایت تافتهست
آیسان را از کرم در یافتهست
۲۴نرد بس نادر ز رحمت باخته
عین کفران را انابت ساخته
۲۵هم ازین بدبختی خلق آن جواد
منفجر کرده دو صد چشمهٔ وداد
۲۶غنچه را از خار سرمایه دهد
مهره را از مار پیرایه دهد
۲۷از سواد شب برون آرد نهار
وز کف معسر برویاند یسار
۲۸آرد سازد ریگ را بهر خلیل
کوه با داود گردد هم رسیل
۲۹کوه با وحشت در آن ابر ظلم
بر گشاید بانگ چنگ و زیر و بم
۳۰خیز ای داود از خلقان نفیر
ترک آن کردی عوض از ما بگیر
۳۱