ای خروسان از وی آموزید بانگ
بانگ بهرِ حقّ کند نه بهرِ دانگ
۱صبح کاذب آید و نفریبدش
صبحِ کاذب عالَم و نیک و بَدَش
۲اهلِ دنیا عقلِ ناقص داشتند
تا که صبحِ صادقش پنداشتند
۳صبحِ کاذب کاروانها را زَدَست
که به بوی روز بیرون آمدَست
۴صبحِ کاذب خَلق را رهبر مباد
کو دهد بس کاروانها را به باد
۵ای شده تو صبحِ کاذب را رَهین
صبحِ صادق را تو کاذب هم مَبین
۶گر نداری از نفاق و بَد امان
از چه داری بر برادر ظن همان
۷بَدگمان باشد همیشه زشتکار
نامهٔ خود خواند اندر حقِّ یار
۸آن خَسان که در کژیها ماندهاند
انبیا را ساحر و کژ خواندهاند
۹وآن امیرانِ خسیسِ قلبساز
این گمان بردند بر حُجرهٔ ایاز
۱۰کو دَفینه دارد و گنج اندر آن
ز آینهٔ خود مَنگَر اندر دیگران
۱۱شاه میدانست خود پاکیِّ او
بهرِ ایشان کرد او آن جست و جو
۱۲کای امیر آن حُجره را بگشای دَر
نیمشب که باشد او زان بیخبر
۱۳تا پدید آید سِگالشهای او
بعد از آن بر ماست مالِشهای او
۱۴مَر شما را دادم آن زرّ و گُهَر
من از آن زرها نخواهم جز خبر
۱۵این همیگفت و دلِ او میطپید
از برای آن ایازِ بیندید
۱۶که منم کین بر زبانم میرود
این جفاگر بشنود او چون شود
۱۷باز میگوید به حقِّ دینِ او
که ازین افزون بُوَد تمکینِ او
۱۸کی به قَذفِ زشتِ من طِیره شود
وز غَرَض وز سِرِّ من غافل بُوَد
۱۹مُبتَلی چون دید تاویلاتِ رنج
بُرد بیند کِی شود او ماتِ رنج
۲۰صاحبِ تاویل ایازِ صابرست
کو به بحرِ عاقبتها ناظرست
۲۱همچو یوسف خوابِ این زندانیان
هست تعبیرش به پیشِ او عیان
۲۲خوابِ خود را چون نداند مردِ خیر
کو بُوَد واقف ز سِرِّ خوابِ غیر
۲۳گر زنم صد تیغ او را ز امتحان
کم نگردد وُصلَتِ آن مهربان
۲۴داند او که آن تیغ بر خود میزنم
من وِیَم اندر حقیقت او منم
۲۵